‌توصیف حالم:

‌توصیف حالم:

بر روی تخت نشسته بود و به سقف خیره شده بود
اشک از چشمانش سرازیر شد نمی دانست چرا اینگونه بود
با وجود اینکه اشک می ریخت
اما..
بغض گلویش را اسیر کرده بود
هزاران فکر در ذهنش پلی میشد با خودش میگفت.:
مگر چه گناهی کردم‌ام؟
چرا اینگونه تنها باید جان دهم؟
آیا کسی مرا دوست دارد؟
آیا کسی از نبود من ناراحت میشود؟
آیا کسی به فکر من میماند؟
آیا کسی هست که مرا به خاطر خودم بخواهد؟
گناه من در چیست؟
برای چه هیچکس پیش من نمی ماند؟
چرا اینگونه فراموش میشوم؟

و هزاران فکر دیگر در سرش بود که جواب نداشت...

او تنها بود..
فقط خودش را داشت..
میان انبوهی از انسان های اطرافش..(:

نویسنده:رزا

افتضاح شده ببخشید..
دیدگاه ها (۱۸)

به نظرتون از ویس برم.. ؟

میخوام بگم که :اون دوستت که میگه تا آخر باهاتم ولت میکنه طور...

تگش نمیکنی...🍓🎀؟

« You left too soon » Part 3 زمستان از راه رسیده بود.برف آرا...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

به نزدبک اکباتان رسیدیم به پریسا گفتم من پیاده میشوم و تا به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط