میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم
نشود فاش که من ، راز نهانت هستم
همه جا باز خیالات برم میدارد
یاد آن خنده ی شیرین دهانت هستم
گفتی بودی که برو رفته ام اما،هیهات
نامه دادند به من،ورد زبانت هستم
وای من گیر توام،گر تو مرادم بدهی
ولی انگار که من آفت جانت هستم
هر چه از مهر نوشتم شب یلدا دیدی
فصل ها رفته و درگیر خزانت هستم
تو چه بی رحم شدی، بر احدی آگه نیست
من در این شعر ببین، آه فغانت هست
دیدگاه ها (۴۵)

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستمنشود فاش که من ، راز نهانت هستم...

میکشی دست !بکش،تا نگرانت هستم نشود فاش که من ، راز نهانت هست...

ساعت ب وقتoo:oo تنهایےوتلخ کامےمں است.جونم واسات بگه:میکشی د...

رها🍂 من تو رااز زمستان های خودتتا بهارِ دیگری رساندمتمام راه...

♡yaşiyorum seni delice ♡...❣️

هر چند رسیدن به تو مقصود و مراد است؛گر میلِ خودت نیست به اصر...

gal benimle 🫴....❣️

رها🍂 منته مانده ی پروازی هستمکه بادنامش را فراموش کرده استنه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط