سرت را ...

سرت را ...

تکیه به دیوار نــده،عمرم

ب غیرت 

شانه هایم برمی خورد...
دیدگاه ها (۶)

بـــــه گوش دنـــــیــــا بــــــرســــانـــــیــــــدایران ...

پارت ۲۳از جونگکوک فاصله گرفتم.نه چون ازش متنفر بودم.چون نمی‌...

🍂🖇گاهی چایی‌ام را با خیالتشیرین می‌کنم گاهی دست در دستِ خیال...

تقدیم به بهترینم🫀🫂دل دیگر طاقتِ یاری ندارد عشق من چون دلِ بی...

غم، فراوان داری و غمخوار می‌خواهی که نیستسینه‌ای را محرم اسر...

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

رمان یک نیمکت فاصله

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

مادرم نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط