my ex
my ex
p.40
e.2
ا.ت حس کرد یه چیزی تو وجودش شکست.
اون همه نفرت، اون همه درد…
داشت برای جونگکوک هم شکنجه میشد.
آروم دستشو برداشت و بعد، خیلی ناخودآگاه، روی بالش کنار جونگکوک نشست.
فاصلهشون خیلی کم بود.
اونقدر کم که ا.ت میتونست گرمای بدنش رو حس کنه.
+ولی داری تلاش میکنی.
جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد.
-تو… تو اینو میبینی؟
ا.ت آروم سر تکون داد.
+دارم میبینم.
جونگکوک نفس عمیقی کشید، انگار داشت هوای تازه میگرفت.
-ولی کافی نیست، نه؟
ا.ت به چشمهاش نگاه کرد.
اون چشمهای خسته، اون صورت رنگپریده…
یه جایی تو وجودش، اون ا.تِ دلشکستهای که هنوز ته دلش بود،
یه کم نرم شد.
+نمیدونم.
صداش خیلی آروم بود.
+شاید… شاید باید بیشتر تلاش کنی.
جونگکوک با دقت بهش نگاه کرد.
-چطور؟
ا.ت یه لحظه مردد بود.
بعد خیلی آروم گفت:
نذار این کابوسها ادامه پیدا کنه.
جونگکوک ابروهاشو بالا انداخت.
-من؟ چطور؟(وقتی هم خودت گیجی هم آیدلت به روایت فیک:)
ا.ت یه قدم دیگه، خیلی نامحسوس، نزدیکتر شد.
+با… با بودن. با نشون دادن اینکه واقعاً فرق کردی. با…
مکث کرد.
+با اینکه دیگه اون آدم نباشی.
جونگکوک بهش خیره شد.
انگار داشت حرفهاش رو میبلعید.
بعد خیلی آروم، دستشو دراز کرد و نوک انگشتهاشو روی گونه ا.ت کشید.
یه لمس خیلی کوتاه، خیلی لطیف.
انگار داشت مطمئن میشد ا.ت واقعیه.
ا.ت نفسشو حبس کرد.
اون لمس…
اون لمس لعنتی…
جونگکوک دستشو برنداشت.
فقط آرومتر گفت:
از همین امشب شروع میکنم.(فعلا اتفاق منحرفانه ای نمیوفته دوستان😁)
نگاهش روی صورت ا.ت ثابت بود.
-فقط… فقط بذار کنارم باشی.(نمیشه به جاش من بیام؟)
ا.ت نمیدونست چی بگه.
ولی اون شب، کاری که کرد، شبیه بخشش نبود.
شبیه گذشتن هم نبود.
شبیه یه شروع بود.
یه شروع خیلی خیلی سخت.
ا.ت آروم سر تکون داد.
+باشه.(کوفت و باشه)
و همونجا، کنار تخت جونگکوک، زیر نور کم اتاق،
ا.ت موند.
نه به خاطر جونگکوک.
ولی به خاطر اون بخشی از خودش که هنوز دلش میخواست باور کنه،
شاید بشه یه چیزی رو دوباره ساخت..........
ادامه دارد.........
شدت کم شدن حمایت ها داره منو به وجد میاره
تا شرط نزارم خبری از حمایت نیست نه؟
کامنتی چیزی؟
هیچی؟
بچه ها این ایده توی یک اتاق بودن رو حدیث داد بهم🤝🏻
p.40
e.2
ا.ت حس کرد یه چیزی تو وجودش شکست.
اون همه نفرت، اون همه درد…
داشت برای جونگکوک هم شکنجه میشد.
آروم دستشو برداشت و بعد، خیلی ناخودآگاه، روی بالش کنار جونگکوک نشست.
فاصلهشون خیلی کم بود.
اونقدر کم که ا.ت میتونست گرمای بدنش رو حس کنه.
+ولی داری تلاش میکنی.
جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد.
-تو… تو اینو میبینی؟
ا.ت آروم سر تکون داد.
+دارم میبینم.
جونگکوک نفس عمیقی کشید، انگار داشت هوای تازه میگرفت.
-ولی کافی نیست، نه؟
ا.ت به چشمهاش نگاه کرد.
اون چشمهای خسته، اون صورت رنگپریده…
یه جایی تو وجودش، اون ا.تِ دلشکستهای که هنوز ته دلش بود،
یه کم نرم شد.
+نمیدونم.
صداش خیلی آروم بود.
+شاید… شاید باید بیشتر تلاش کنی.
جونگکوک با دقت بهش نگاه کرد.
-چطور؟
ا.ت یه لحظه مردد بود.
بعد خیلی آروم گفت:
نذار این کابوسها ادامه پیدا کنه.
جونگکوک ابروهاشو بالا انداخت.
-من؟ چطور؟(وقتی هم خودت گیجی هم آیدلت به روایت فیک:)
ا.ت یه قدم دیگه، خیلی نامحسوس، نزدیکتر شد.
+با… با بودن. با نشون دادن اینکه واقعاً فرق کردی. با…
مکث کرد.
+با اینکه دیگه اون آدم نباشی.
جونگکوک بهش خیره شد.
انگار داشت حرفهاش رو میبلعید.
بعد خیلی آروم، دستشو دراز کرد و نوک انگشتهاشو روی گونه ا.ت کشید.
یه لمس خیلی کوتاه، خیلی لطیف.
انگار داشت مطمئن میشد ا.ت واقعیه.
ا.ت نفسشو حبس کرد.
اون لمس…
اون لمس لعنتی…
جونگکوک دستشو برنداشت.
فقط آرومتر گفت:
از همین امشب شروع میکنم.(فعلا اتفاق منحرفانه ای نمیوفته دوستان😁)
نگاهش روی صورت ا.ت ثابت بود.
-فقط… فقط بذار کنارم باشی.(نمیشه به جاش من بیام؟)
ا.ت نمیدونست چی بگه.
ولی اون شب، کاری که کرد، شبیه بخشش نبود.
شبیه گذشتن هم نبود.
شبیه یه شروع بود.
یه شروع خیلی خیلی سخت.
ا.ت آروم سر تکون داد.
+باشه.(کوفت و باشه)
و همونجا، کنار تخت جونگکوک، زیر نور کم اتاق،
ا.ت موند.
نه به خاطر جونگکوک.
ولی به خاطر اون بخشی از خودش که هنوز دلش میخواست باور کنه،
شاید بشه یه چیزی رو دوباره ساخت..........
ادامه دارد.........
شدت کم شدن حمایت ها داره منو به وجد میاره
تا شرط نزارم خبری از حمایت نیست نه؟
کامنتی چیزی؟
هیچی؟
بچه ها این ایده توی یک اتاق بودن رو حدیث داد بهم🤝🏻
- ۱.۸k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط