آمد شب و شعری دگر اما چه بگویم
آمد شب و شعری دگر اما چه بگویم
از هجرِ تو با خونِ جگر با که بگویم
جانم به لب آمد زِ غزل بس که سرودم
از جانِ زِ پا رفته به سر با که بگویم
رفتی که بیایی تو شبی تار و چنین سرد
از دیده ی خشکیده به در با که بگویم
عمری به تمنایِ گلستانِ تو بودم
از باغِ بخشکیده ثمر با که بگویم
از شاخه ی احساسِ چنین رفته به تاراج
از خنده ی پر خونِ تبر با که بگویم
در حزنِ ردیفم شده هر قافیه غمساز
از پیچشِ عقرب به قمر با که بگویم
ازین شِکوِه ی بیهوده ی بسیار
شبهایِ دگر شعرِ دگر با که بگویم
از هجرِ تو با خونِ جگر با که بگویم
جانم به لب آمد زِ غزل بس که سرودم
از جانِ زِ پا رفته به سر با که بگویم
رفتی که بیایی تو شبی تار و چنین سرد
از دیده ی خشکیده به در با که بگویم
عمری به تمنایِ گلستانِ تو بودم
از باغِ بخشکیده ثمر با که بگویم
از شاخه ی احساسِ چنین رفته به تاراج
از خنده ی پر خونِ تبر با که بگویم
در حزنِ ردیفم شده هر قافیه غمساز
از پیچشِ عقرب به قمر با که بگویم
ازین شِکوِه ی بیهوده ی بسیار
شبهایِ دگر شعرِ دگر با که بگویم
- ۷۶۵
- ۰۳ آبان ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط