˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۱۰ پارت
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۱۰ پارت
چند لحظه به تهیونگ خیره موندم.
بعد نگاهم رفت سمت جینا.
& اگه قبول کنم، باهاش کاری نداری؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
— نه.
جینا سریع گفت:
— ات، منو ول کن. خودت رو به خاطر من گرفتار نکن.
& ساکت باش جینا.
جینا چیزی نگفت.
به تهیونگ نگاه کردم.
& از کجا بدونم به قولت عمل میکنی؟
تهیونگ صندلی کنار میز رو عقب کشید و نشست.
— لازم نیست بهم اعتماد کنی.
& پس چرا باید حرفت رو باور کنم؟
— چون اگه میخواستم به دوستت آسیبی بزنم، الان اینجا دربارهی انتخابت حرف نمیزدیم.
جوابی برای این حرف نداشتم.
چند لحظه بعد، تهیونگ به یکی از مردهایی که پشت در ایستاده بود اشاره کرد.
— جینا رو ببر.
جینا سریع به سمتم اومد.
— ات...
دستم رو گرفت.
— نگران نباش.
& جینا، برو.
— ولی...
& فقط برو.
جینا با تردید نگاهم کرد و بعد همراه اون مرد از اتاق خارج شد.
در بسته شد..
صدای قدمهاشون کمکم از راهرو دور شد...
حالا فقط من مونده بودم و تهیونگ.
از جام تکون نخوردم.
& حالا چی؟
تهیونگ نگاهش رو از روی من برداشت و به در اشاره کرد.
— از این لحظه اینجا میمونی.
& برای چقدر؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
— تا وقتی که من دلم میخواد.
& و اگه نخوام؟
نگاهش جدی شد.
— اون انتخاب رو قبل از موندنت داشتی.
چیزی نگفتم.
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره قرار گرفت، اما قبل از باز کردن در برگشت و گفت:
— یه قانون دیگه هم هست.
& چی؟
— بدون اجازهی من از این اتاق خارج نمیشی.
ابروهام بالا رفت.
& داری شوخی میکنی؟
— نه.
در رو باز کرد.
& تهیونگ!
ایستاد.
& من زندانی نیستم.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
— پس مجبورم نکن ثابت کنم اشتباه میکنی.
بعد در رو بست.
نگاهم روی در موند.
چند ثانیه بعد، صدای قفل شدنش رو شنیدم.
& عالیه...
__________________
🌤ادامه دارد...
خیلیی دوستون دارم و مرسی که این داستان رو می خونید🥹🩷🎀
چند لحظه به تهیونگ خیره موندم.
بعد نگاهم رفت سمت جینا.
& اگه قبول کنم، باهاش کاری نداری؟
تهیونگ بدون مکث جواب داد:
— نه.
جینا سریع گفت:
— ات، منو ول کن. خودت رو به خاطر من گرفتار نکن.
& ساکت باش جینا.
جینا چیزی نگفت.
به تهیونگ نگاه کردم.
& از کجا بدونم به قولت عمل میکنی؟
تهیونگ صندلی کنار میز رو عقب کشید و نشست.
— لازم نیست بهم اعتماد کنی.
& پس چرا باید حرفت رو باور کنم؟
— چون اگه میخواستم به دوستت آسیبی بزنم، الان اینجا دربارهی انتخابت حرف نمیزدیم.
جوابی برای این حرف نداشتم.
چند لحظه بعد، تهیونگ به یکی از مردهایی که پشت در ایستاده بود اشاره کرد.
— جینا رو ببر.
جینا سریع به سمتم اومد.
— ات...
دستم رو گرفت.
— نگران نباش.
& جینا، برو.
— ولی...
& فقط برو.
جینا با تردید نگاهم کرد و بعد همراه اون مرد از اتاق خارج شد.
در بسته شد..
صدای قدمهاشون کمکم از راهرو دور شد...
حالا فقط من مونده بودم و تهیونگ.
از جام تکون نخوردم.
& حالا چی؟
تهیونگ نگاهش رو از روی من برداشت و به در اشاره کرد.
— از این لحظه اینجا میمونی.
& برای چقدر؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
— تا وقتی که من دلم میخواد.
& و اگه نخوام؟
نگاهش جدی شد.
— اون انتخاب رو قبل از موندنت داشتی.
چیزی نگفتم.
تهیونگ از جاش بلند شد و به سمت در رفت.
دستش روی دستگیره قرار گرفت، اما قبل از باز کردن در برگشت و گفت:
— یه قانون دیگه هم هست.
& چی؟
— بدون اجازهی من از این اتاق خارج نمیشی.
ابروهام بالا رفت.
& داری شوخی میکنی؟
— نه.
در رو باز کرد.
& تهیونگ!
ایستاد.
& من زندانی نیستم.
نگاهش چند لحظه روی صورتم موند.
— پس مجبورم نکن ثابت کنم اشتباه میکنی.
بعد در رو بست.
نگاهم روی در موند.
چند ثانیه بعد، صدای قفل شدنش رو شنیدم.
& عالیه...
__________________
🌤ادامه دارد...
خیلیی دوستون دارم و مرسی که این داستان رو می خونید🥹🩷🎀
- ۳۵۲
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط