ازدواج نافرجام
《 ازدواج نافرجام 》
(๑˙❥˙๑) پارت 4 (๑˙❥˙๑)
هیوری : خوب چه عجله ای عزیزم اونا هنوز جوونن و تازه ازدواج کردن
هیوری وقتی متوجه لحن پر استرس خودش شد لحظه مکث و دوباره حرفش رو تصحیح کرد
هیوری : منظورم این بود که ... عزیزم اونا جوونن بزار خودشون تصمیم بگیرن
حرف های بی پروای اونا باعث شد ویوا با خجالت سرش رو پایین بندازه و با پارچه دامنش بازی میکرد
جونگ سو : من ترتیب ازدواج شون دادم چون میخواستم هرچه زودتر صاحب نوه بشم این خاندان نیاز به یه وارث داره
جونگکوک لیوان مشروبش روی میز گذاشت و پاشو روی اون یکی پاش انداخت و به پشتی مبل تکیه داد
جونگکوک : پدر بهتر نیست حالا که انقدر بچه دوست داری خودت بچه دار شی
جونگ سو : هی پسره ناخلف این چه طرز حرف زدن با پدرته
جونگکوک : اونی که بچه میخواد شمایید نه من ... و درضمن از این عمارت رفتم تا کسی توی زندگی دخالت نکنه..ما هر وقت که بخواهیم بچه دار میشیم اونم نه بخاطر اینکه شما رو صاحب وارث کنیم
حرفش هنوز تمام نشده بود که صدای زنگ گوشیش باعث شد دیگه حرفش رو ادامه نده نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و درحال که از روی مبل بلند میشد گفت
جونگکوک : ببخشید باید اینو جواب بدم
......
به بالکن عمارت رفت و درحال حرف زدن با گوشیش بود که با احساس دستی ظریف زنونه از روی شونه اش کشید شد به سمت کمرش و بعد دوره کمرش حلقه شد جونگکوک مچ دستش رو گرفت و نگاه اخم آلودش رو به پشت سرش داد و با دید کسی که پشت سرش ایستاده بود اخمش غلیظ تر شد و به کسی که پشت خط بود گفت
جونگکوک : بعدن بهت زنگ میزنم
مچ دست هیوری رو با شدت پس زد که باعث شد قدمی عقب بره و با صبانیت گفت
جونگکوک : معلوم هست چه قلتی میکنی
هیوری توی یک قدمیش ایستاد و با لحنی اغواگرانه گفت
هیوری : عا جونگکوک انقدر بد جنس نباش دیگه من دلم خیلی برات تنگ شده بود
قدمی دیگه بهش نزدیک شد و دستش روی شونه اش گذاشت و کنار گوشش زمزمه کرد
هیوری : و امشب بد جذاب شدی حتا بیشتر از قبل....
لحن هیوری به قدری اغواگرانه و با عشوه بود که هر مردی رو میتونست مطیع خواسته های خودش کنه ... اما برای جونگکوک اینطور نبود
اون مردی نبود که با گفتن دوتا حرف یک زن کنترلش رو از دست بده
ساعد دست های هیوری رو گرفت و محکم هولش داد
و با خشم و لحنی تهدید آمیز گفت
جونگکوک : بار ها اینو بهت گفتم ... از من دور بمون وگرنه روزگار تو سیاه میکنم اینبار حتا بخاطر پدرمم تردید نمیکنم ......،ادامه دارد
(๑˙❥˙๑) پارت 4 (๑˙❥˙๑)
هیوری : خوب چه عجله ای عزیزم اونا هنوز جوونن و تازه ازدواج کردن
هیوری وقتی متوجه لحن پر استرس خودش شد لحظه مکث و دوباره حرفش رو تصحیح کرد
هیوری : منظورم این بود که ... عزیزم اونا جوونن بزار خودشون تصمیم بگیرن
حرف های بی پروای اونا باعث شد ویوا با خجالت سرش رو پایین بندازه و با پارچه دامنش بازی میکرد
جونگ سو : من ترتیب ازدواج شون دادم چون میخواستم هرچه زودتر صاحب نوه بشم این خاندان نیاز به یه وارث داره
جونگکوک لیوان مشروبش روی میز گذاشت و پاشو روی اون یکی پاش انداخت و به پشتی مبل تکیه داد
جونگکوک : پدر بهتر نیست حالا که انقدر بچه دوست داری خودت بچه دار شی
جونگ سو : هی پسره ناخلف این چه طرز حرف زدن با پدرته
جونگکوک : اونی که بچه میخواد شمایید نه من ... و درضمن از این عمارت رفتم تا کسی توی زندگی دخالت نکنه..ما هر وقت که بخواهیم بچه دار میشیم اونم نه بخاطر اینکه شما رو صاحب وارث کنیم
حرفش هنوز تمام نشده بود که صدای زنگ گوشیش باعث شد دیگه حرفش رو ادامه نده نگاهی به صفحه گوشیش انداخت و درحال که از روی مبل بلند میشد گفت
جونگکوک : ببخشید باید اینو جواب بدم
......
به بالکن عمارت رفت و درحال حرف زدن با گوشیش بود که با احساس دستی ظریف زنونه از روی شونه اش کشید شد به سمت کمرش و بعد دوره کمرش حلقه شد جونگکوک مچ دستش رو گرفت و نگاه اخم آلودش رو به پشت سرش داد و با دید کسی که پشت سرش ایستاده بود اخمش غلیظ تر شد و به کسی که پشت خط بود گفت
جونگکوک : بعدن بهت زنگ میزنم
مچ دست هیوری رو با شدت پس زد که باعث شد قدمی عقب بره و با صبانیت گفت
جونگکوک : معلوم هست چه قلتی میکنی
هیوری توی یک قدمیش ایستاد و با لحنی اغواگرانه گفت
هیوری : عا جونگکوک انقدر بد جنس نباش دیگه من دلم خیلی برات تنگ شده بود
قدمی دیگه بهش نزدیک شد و دستش روی شونه اش گذاشت و کنار گوشش زمزمه کرد
هیوری : و امشب بد جذاب شدی حتا بیشتر از قبل....
لحن هیوری به قدری اغواگرانه و با عشوه بود که هر مردی رو میتونست مطیع خواسته های خودش کنه ... اما برای جونگکوک اینطور نبود
اون مردی نبود که با گفتن دوتا حرف یک زن کنترلش رو از دست بده
ساعد دست های هیوری رو گرفت و محکم هولش داد
و با خشم و لحنی تهدید آمیز گفت
جونگکوک : بار ها اینو بهت گفتم ... از من دور بمون وگرنه روزگار تو سیاه میکنم اینبار حتا بخاطر پدرمم تردید نمیکنم ......،ادامه دارد
- ۱۹.۶k
- ۰۷ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط