یک خاطره ی درمورد مرتضی پاشایی. از علی لهراسبی:

یک خاطره ی درمورد مرتضی پاشایی. از علی لهراسبی:
یه زمانی مرتضی معده درد شدیدی میگرفت هرچی بهش میگفتیم برو دکتر نمیرفت چون قبلا به خاطر. دردش پیش دکتر میرفت اما داروهای قبلی رو بهش میداد هروقت. براش وقت میگرفتیم یا نمیرفت یا میگفت قرار دارم
دیگه درد معدش خیلی شدید شده بود حتی گاهی اوقات واسه کنسرتا اذیتش میکرد
دیگه خودم دست بکارشدم رفتم پیش. یه دکتر که وقت ازاد نداشت اما چون فامیلمون بود براش وقت گرفتم اخر بردمش دکتر معاینات رو انجام داد بعد گفتن سریعا باید بستری بشی اما به هیچکس حتی مرتضی نگفتن بیماریش چیه ولی به من گفتن
هروقت مرتضی از من سوا ل میپرسید در وغ بهش میگفتم تا ناراحت نشه
روز عمل فرارسید یه برگه دادن تا امضاء ش کنه
خودش میگفت باید بخونمش ولی ما هرکاری کردیم تا نخوندش بهش میگفتیم مگه میخوای خونه بخری امضاش کن دیگه ولی فایده نداشتدیگه تااخر خوندش گفت من سرطان دارم!!!
همه ماگفتیم: نه بابا اگه سرطان داشتی بهت میگفتیم اما دیگه دیر شده بود
یه روانکاو اوردن تا باهاش حرف بزنه اون گفت :بیماری تو خیلی پیشرفت کرده
مرتضی گفت :س...سرطان
روانکاو :نه سرطان نه ولی خب اره سرطان ولی تو بااین اراده ای که داری میتونی شکستش بدی
مرتضی سکوت کرد از اتاق رفت بیرون چند قطره اشک ریخت وبعدش گفت من امادم تا با این بیماری بجنگم رفتم پیش مرتضی گفتم مرتضی منو ببخش که بهت دروغ میگفتم اما مجبور بودم مرتضی خندیدو گفت اشکال نداره
دیدگاه ها (۱۱)

وقتی سرطان داشتی اما...دوتا برگه توی دستای لرزون بود..برگه ی...

(وقتی که ترکش کردی و برای همیشه از دستت داد...)

I fell for my doctor-part 4

پارت⁸ویو فریتنبیشون این بود که بود که باید ۱۰ دقه صندلی میشس...

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁰ویو: اتدکتر سریع خودش رو به تخت ...

پارت ۱۳یون: نه نگو که ا/ت زنگ بزن دکترا/ت : اوکیکه مامانم زن...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸صبح روز بعد...رینا تا ن...

#ازدواج_اجباری P17فردا صبح ساعت ۹:۱۰ دقیقه م.ت: مطمئنی خوبی ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 152♡⁠。⁠)⁩نلي : ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط