#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸



صبح روز بعد...



رینا تا نیمه‌های شب نخوابید.

دکتر اومده بود و زخم‌هاش رو پانسمان کرده بود. گفت چند روز باید استراحت کنه. ولی رینا ذهنش جای دیگه‌ای بود.

اون نگاه یونگی.

اون انگشتی که زیر چونه‌اش گذاشت.

اون لحظه‌ای که گفت "کی این کارو بهت کرده؟"

رینا نمی‌دونست چرا، ولی ته دلیش یه حس عجیبی داشت. یه چیزی شبیه به امنیت. ولی نمی‌خواست بهش فکر کنه.

ساعت هشت صبح بود که صدای ماشین از حیاط اومد.

رینا از پنجره نگاه کرد. یونگی با سه تا از محافظ‌هاش سوار ماشین شدن و رفتن.

رینا دلش یه تپش افتاد.

رینا با خودش: داره میره دانشگاه...

بلند شد. با اینکه بدنش درد میکرد، ولی نمی‌تونست بمونه.

لباس پوشید و از خونه زد بیرون.

---

دانشگاه...

رینا با تاکسی رسید دانشگاه. با سختی از ماشین پیاده شد و رفت سمت ساختمون.

همین که وارد شد، یه سروصدای عجیب توی راهرو پیچید.

همه جمع شده بودن.

رینا جلو رفت.

چهارتا دختر رو دید که کنار دیوار نشسته بودن. گریه میکردن. لباسهاشون پاره بود. یکی ازشون صورتش کبود شده بود.

محافظ‌های یونگی دورشون حلقه زده بودن.

و وسطش، یونگی ایستاده بود.

کت مشکی، دستهاش توی جیبش، صورت بی‌حالت.


یونگی: دیشب یادتون رفت به همکلاسیتون احترام بذارین.


دختر اول: خواهش میکنم... دیگه تکرار نمیشه...

یونگی: آره. میدونم تکرار نمیشه. چون اگه تکرار بشه، دیگه با یه کبودی ساده تموم نمیشه.


صداش آروم بود. ولی تهش یه چیزی بود که همه رو میلرزوند.


چشمای یونگی روی دخترا چرخید و بعد روی جمعیت.

اینجا بود که رینا رو دید.

یونگی چند ثانیه بهش نگاه کرد. صورتش هیچ تغییری نکرد. ولی رینا میتونست ببینه که یه چیزی توی چشماش جرقه زد.

بعد یونگی برگشت به دخترا.

یونگی: حالا برین. و یادتون باشه، اگه یه بار دیگه حتی نگاه بد به رینا بندازین، میدونین که کجای دنیا قایم بشین، پیداتون میکنم.

دخترا با عجله بلند شدن و دویدن رفتن.

جمعیت کم‌کم پراکنده شدن.

رینا هنوز سر جاش ایستاده بود.

یونگی به سمتش اومد.

یونگی: چرا اومدی؟

رینا: میخواستم ببینم...

یونگی: چی؟

رینا: میخواستم ببینم کاری میکنی یا نه.


یونگی لبخند کوچیکی زد. نه سرد. یه چیزی شبیه به رضایت.


یونگی: گفتم که درستش میکنم.

رینا: یونگی... من ازت نخواستم اینکارو کنی.

یونگی: میدونم. ولی خودم خواستم.


رینا: چرا؟

یونگی بهش نگاه کرد. نگاهش طولانی شد.

یونگی: چون بهم مربوطه.

رینا: بهت مربوطه؟ من خواهرت نیستم که یادت باشه. خودت گفتی.


یونگی چند قدم بهش نزدیک شد. صداش رو پایین آورد.

یونگی: دقیقاً. به خاطر همین.




ادامه دارد....‌




لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀


اهنگ جدید براش گذاشتم قشنگه؟
دیدگاه ها (۲)

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههه،https://wisgoon.com/jeo...

بانوم فالوشه فیک نویسههههههههههههههه،https://wisgoon.com/blo...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁷رینا با خودش: کجام...؟آ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵صبح روز بعد...رینا تا ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط