دلم یک کلبه می خواهد،

دلم یک کلبه می خواهد،
درون جنگل پاییز.

به دور از رنگ آدم ها،
من و آواز توکاها.

من و یک رود،
من و یک کلبه پر دود،
من و چای و کتاب حافظ و خیام،
به دور از ننگ،
به دور از نام.

چه غوغایی!
چه بلوایی!
بسان برگ،
که از شاخه جدا ،
درون من پر از شورش !
پر از فریاد!

درون جنگل پاییز
دلم یک کلبه می خواهد.....
دیدگاه ها (۱)

"اشک خدا"زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می...

هی گنه کردیم و گفتیم خدا می بخشد......عذر آوردیم و گفتیم خدا...

"دوست که باشی"فرقی نمیکندمنطقه زندگی من کجاست وتوکجایی!!سطح ...

اگر بین قلب و ذهنت جنگ و جدالی در گرفت ، فراموش نکن، همیشه ح...

گاهی دلم می‌خواهد تمام هیاهوی جهان را پشت سر بگذارم و پناه ب...

قصه اول: حکمیتآنجا که قرآن‌ها بر نیزه رفت و شمشیرها در غلاف ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط