هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم

هر وقت قصد می‌کنم دیگر از تو ننویسم
باران می‌بارد ..
نغمه‌ای زمزمه می‌شود
کسی از تو می‌پرسد
خاطره‌ای جان می‌گیرد !
و من در کشاکش این نبرد نابرابر
همیشه مغلوب می‌شوم
نبودنت درد می‌کند!
درست مثل روز اول ...
شایدم کمی بيشتر

من به دستهای خالی‌ام خیره می‌شوم
و در ناباوری‌های بی‌رحمانه‌ی تمام روزهای نبودنت
دست‌های خالی‌ام ... جای خالی‌ات ... نبودنت
و این پاهای خسته‌ی بی‌پرسه
درد می‌گیرد ..



{ نیکی‌ فیروزکوهی }
دیدگاه ها (۱۳)

.

.

اوا...باشه...ببخشید!!!

شب چه حکایت قشنگی ست؛آدم را وادار به فکر کردن به آن هایی که ...

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

رقص سایه‌ها | پارت ۲۷: بیداریِ نشانصدا، صدایی نبود که بشه نا...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

Compensation of his death __ Part 41خدمتکار: خانم دونالد آقا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط