خلاصه لایوجیمین و کوکی {جیکوک}
خلاصه لایوجیمین و کوکی {جیکوک}
🐥: دور و برمون همش مرد بودن — قد بلند، هیکلای خفن.
🐥: من نباید به باشگاه رفتن و عضله ساختن فکر میکردم، ولی...
🐰: چرا که نه؟
🐥: نمیشه گفت "نباید"، فقط اینه که یه کاری دارم که باید برگردم سرش. باید خودمو تو فرم نگه دارم. ولی یه مدتی بود که شدید دلم میخواست برم تمرین، اصلاً انگار کور شده بودم، کلی غذا میخوردم! (میخنده)
(منظورش اینه که یادش رفته بود نمیخواست هیکلش بزرگ بشه، و فقط دنبال عضله گرفتن بود.)
🐥: اوه، تههیونگا...
🐥: یه بار با هم نشستیم یه کم مشروب زدیم،
🐥: وااای، بدنش...
🐥: خیلی قویه، اونم با ارادهی خودش.
🐥: «من یونجون هستم. با تمام وجود تبریک میگم به خاطر پایان خدمت. یه روز با هم بریم یه چیزی بخوریم. منتظرم. کارت عالی بود.»
🐥: واقعاً ممنونم.
🐰: بهم گفت "بیا یه چیزی بخوریم"؟
🐥: آره، به تو هم گفت؟
🐰: نه، برای من نوشته "برام مشروب بخر."
🐥: خب پس باید براش مشروب بخری
🐰: آره، باید
🐥: چند بار گفتن که بریم یه چیزی بخوریم
🐰: «تو بعد از ارتش خیلی خفنتر شدی.»
🐰: من که اینجوری فکر نمیکنم.
🐥: ولی من فکر میکنم شدی.
🐰: احتمالاً نه.
🐥: شما که نمیدونین... من فکر میکردم با جونگکوک رفتن به ارتش باحال میشه، واسه همین با هم رفتیم... ولی کی فکرشو میکرد بفرستمون خط مقدم ککه
🐥: ما از کجا باید میدونستیم ککه
🐰: هههههه
🐥: اصلاً فکرشم نکرده بودیم، یه کم شوکه شدم
🐥: وقتی تازه رسیدیم، هنوز یادم نمیره اون نگاهها رو
🐥: فکر میکردم میگن: «اوه، پس تو همون آیدولی؟» ولی همه با ترحم نگامون میکردن، انگار میگفتن: «خدایا، واسه چی اومدی اینجا...؟»
🐰: حتی موقع ورودم میپرسیدن: «اصلاً واسه چی پاشدی اومدی اینجا؟» ههههه
🐥: باید چهرهی واقعیشو ببینین
🐰 شوکه میشه
🐰: بهشون بگم؟
🐥: بیا همینجا تمومش کنیم
🐰: مطمئنی دووم میاری؟
🐥: اگه بگی، به ضرر جفتمونه 😅
🐰 سعی میکنه به جیمین غذا بده
🐥: دور و برمون همش مرد بودن — قد بلند، هیکلای خفن.
🐥: من نباید به باشگاه رفتن و عضله ساختن فکر میکردم، ولی...
🐰: چرا که نه؟
🐥: نمیشه گفت "نباید"، فقط اینه که یه کاری دارم که باید برگردم سرش. باید خودمو تو فرم نگه دارم. ولی یه مدتی بود که شدید دلم میخواست برم تمرین، اصلاً انگار کور شده بودم، کلی غذا میخوردم! (میخنده)
(منظورش اینه که یادش رفته بود نمیخواست هیکلش بزرگ بشه، و فقط دنبال عضله گرفتن بود.)
🐥: اوه، تههیونگا...
🐥: یه بار با هم نشستیم یه کم مشروب زدیم،
🐥: وااای، بدنش...
🐥: خیلی قویه، اونم با ارادهی خودش.
🐥: «من یونجون هستم. با تمام وجود تبریک میگم به خاطر پایان خدمت. یه روز با هم بریم یه چیزی بخوریم. منتظرم. کارت عالی بود.»
🐥: واقعاً ممنونم.
🐰: بهم گفت "بیا یه چیزی بخوریم"؟
🐥: آره، به تو هم گفت؟
🐰: نه، برای من نوشته "برام مشروب بخر."
🐥: خب پس باید براش مشروب بخری
🐰: آره، باید
🐥: چند بار گفتن که بریم یه چیزی بخوریم
🐰: «تو بعد از ارتش خیلی خفنتر شدی.»
🐰: من که اینجوری فکر نمیکنم.
🐥: ولی من فکر میکنم شدی.
🐰: احتمالاً نه.
🐥: شما که نمیدونین... من فکر میکردم با جونگکوک رفتن به ارتش باحال میشه، واسه همین با هم رفتیم... ولی کی فکرشو میکرد بفرستمون خط مقدم ککه
🐥: ما از کجا باید میدونستیم ککه
🐰: هههههه
🐥: اصلاً فکرشم نکرده بودیم، یه کم شوکه شدم
🐥: وقتی تازه رسیدیم، هنوز یادم نمیره اون نگاهها رو
🐥: فکر میکردم میگن: «اوه، پس تو همون آیدولی؟» ولی همه با ترحم نگامون میکردن، انگار میگفتن: «خدایا، واسه چی اومدی اینجا...؟»
🐰: حتی موقع ورودم میپرسیدن: «اصلاً واسه چی پاشدی اومدی اینجا؟» ههههه
🐥: باید چهرهی واقعیشو ببینین
🐰 شوکه میشه
🐰: بهشون بگم؟
🐥: بیا همینجا تمومش کنیم
🐰: مطمئنی دووم میاری؟
🐥: اگه بگی، به ضرر جفتمونه 😅
🐰 سعی میکنه به جیمین غذا بده
- ۷.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط