من پریشان دیده می دوزم بر او

من پریشان دیده می دوزم بر او
خود نمیدانم که اندوهم ز چیست
زیر لب گویم ، چه خوش رفتم ز دست
از منست این غم که بر جان منست
دیگر این خود کرده را تدبیر نیست
دیدگاه ها (۱)

خلوت‌نشینِخاطر دیوانه‌ی منی…

اینکه اهمیت ندی دیگران چی درموردت فک میکنن بهترین تصمیمیه که...

نیست ممکن که دل ما ز وفا برگرددما همانیم اگر یار همان است که...

گاهی در نبود تنها یک نفرگویی جهان به تمامیخالی است...

زیرکی گفتم ز این احوال زیر لب خندید و گفتصد روزی بود عجب کار...

Attar050511

از این غمِ پنهانِ جگر سوز چه گویمچون دانه ی افتاده به مرداب،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط