از این غمِ پنهانِ جگر سوز چه گویم

از این غمِ پنهانِ جگر سوز چه گویم
چون دانه ی افتاده به مرداب، نرویم

کردم گله از دست تو شاید که بیایی
شد زلزله بر پا و ، غم آوار به رویم

در باغ و گلستان و به هنگامِ عبادت
غیر از رخ زیبای تو من هیچ نجویم

در دشت و دمن نو گل بشکفته چه بسیار
خاکم به دهن ، گر بِچِشم یا که ببویم

هر کوچه ی این شهر پر از خاطره هایت
هر جا که رَوَم ، هَجمه نمایند به سویم

گفتند که باید حذر از عشق نمایی
گفتم به رَهش از دل و جان دست بشویم

"منصور" ز غم ها نکند شکوِه و فریاد
تا کِی من از این عمرِ هدر رفته بگویم؟



‌‌ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌•••❥◍⃟♥️ᰔᩚ჻❀ᭂ࿐
دیدگاه ها (۰)

بانو مهستی عزیزروحش شاد

🌿✨🌸✨🌿🌞 سلام... اول هفته‌تون بی‌نظیر 🌞

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط