‌‌‌-نبودنت را

‌‌‌-نبودنت را
از جا لباسی لُختی فهمیدم
که درست مثلِ مرغِ پرکنده
زمستانِ خانه
ایستاده جان داده است
و دیگر جامه ای
از جنس تو
بر بلندایش خود نمایی نمی کند...

اینک ؛
منی که سردترین فصل سال را
بی تو ،
به تن کرده ام.
هرگز ردای سبزِ بهار را
نخواهم پوشید ...
دیدگاه ها (۶)

من‌ هستم تاروی بعضی آدمهارو کم کنم

-مثل خورشیددر سراشیبی غروبمرگ رازیر دندان حس می کنمو آنقدر خ...

خدایا میشه سرمو بزارم رو پاهات ، چشمامو ببندم ، تو دستتو بکش...

-مچاله شده امبین احساس هایم بین دانسـته ها و ندانسته هایم بی...

«غروب بی پایان»تارهای سازم را به بندبند روحم گره زده ام. چشم...

love in the dark⑤②چانهی نفس عمیقی کشید و با لحنی جدی چانهی:ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط