#تصادف

#تصادف
#ادامه_تک_پارتی
خندید.: "شوخی میکنید دکتر؟! "
دکتر، نفس عمیقی کشید.: "متاسفم که نتونستم، نجاتش بدم.."
دکتر، تهیونگ را بغل کرد و بعد، رفت.
تهیونگ، باورش نمیشد که فرشته کوچولویش، آن را تنها گذاشته است.
تهیونگ خنده ای کرد: "دروغه..مگه نه؟! "
بعد ازین حرفش، تن بیجان آناستازیا را اوردند بیرون. پارچه ی سفید روی صورتش، به تهیونگ اجازه ی دیدن صورتش را نمیداد.
تهیونگ، رفت سمت تن بیجان آناستازیا.
پرستار ها سعی داشتند تهیونگ را کنار بزنند اما نمیتوانستند.
تهیونگ، پارچه ی سفید روی صورت فرشته اش را برداشت. با دیدنش حالش بد شد. حس میکرد، بدون او نمیتواند زندگی کند.
تهیونگ، با لبخند تلخی به صورت عشقش، خیره شد.: "بزودی میام پیشت.. نمیزارم تنها بمونی..آناستازیام"
با غم خاصی این جمله را گفت. پرستار ها، تهیونگ را کنار زدند و معشوقش را بردند به سردخانه..
تهیونگ، با قدم های ارامی به سمت اتاقش قدم برداشت.
زیر لب تکرار میکرد: "میام پیشت..نمیزارم تنها بمونی..دوباره زندگی میکنیم"
رفت داخل اتاق و در را، بست. به لیوان روی میز کنار تختش خیره شد.
رفت سمتش و محکم زدش زمین. قبل ازین که پرستارها برسند، تیکه ای از شیشه را برداشت و محکم کشید روی شاهرگش.
خون با فشار زیادی، از رگش بیرون زد.
تهیونگ، با لبخند به دستش خیره شده بود.
تهیونگ دیگر توان ایستادن، نداشت. چشمانش سیاهی میرفت، پاهایش شل شد.
تکیه داد به دیوار و نشست روی کاشی های سرد زمین.

[چن مین بعد]

پرستار ها تازه رسیدند اما تهیونگ، دیگر بیجان روی زمین افتاده بود و خون زیادی از دست داده بود.
قلبش دیگر نمیزد. نبض نداشت. کی میدانست؟! شاید پیش معشوقش در ارامش بود.
تهیونگ، محکم اناستازیا را بغل کرد: "دیگه هیچوقت تنهات نمیزارم. شیرینم"

« ؏ِـشق، تَنها پیوَندی‌ست کِه حتّی دَر سُکوتِ سَردِ گور نیز، دَست‌هایِمان را بِه هَم گِره زَده نگاه می‌دارد؛ گویی مَرگ، تَنها پُلی بود بَرایِ آن‌کِه دَر جَهانی دیگَر، دوباره بِه آغوشِ هَم بازگَردیم. »




(میدونم خیلی بد شد. به عکس، توجه نکنین هول هولکی، درستش کردم)
دیدگاه ها (۰)

#تصادف#تک_پارتی(از کتابی و رسمی نوشتن زیاد، خوشم نمیاد. ولی ...

نفرتی به نام عشقپارت: 26ات: عایی مرتیکه روانی، اصلا بلدی موت...

نام فیک: عشق/نفرتPart: 19دکتر از اتاق اومد بیرون و تهیونگ رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط