مـ....

مـ....
تــــو
روحَــــــم رآ مـــی آرایـــی
نــــه تَن ِ نَحیــــفَ و خــــاکی ام رآ
بر سرم که مـــــــی گُــذآرمت
رهــــآ می شوم
از تمـــآم ِبنــــدهــآی
اســــآرت ـ دُنـــیآ
و
کنـــده می شومـ
از این زَمـــینِ خـــــــآکی
و سبُـــک مــی شوم
از تمــــآم وابستگـــــی هــــآیِ تَـــن
و اوج می گیـــرَم
تــــــآ خُــــــــدآیی شُـــدن
دیدگاه ها (۴)

«گاهی هم این‌گونه می‌شوم…نه دردی در تن دارم که فریاد بزنم، ن...

پارت پنجاهم | «من دیگه نمیام!»پارک لاراساعت از یک و نیم شب گ...

«در این شب‌های جمعه، وقتی سکوتِ سنگین بر تمامِ هستی چیره می‌...

P : 18

LESSON

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

مهمونی پارت ۵۲

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

بسم الله الرحمن الرحیمنهج‌البلاغه قسمت دوم :اما كافران از آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط