پارت ۵۵:مادر
پارت ۵۵:مادر
(ماری)
یک بار دیگه به صورت ماه سونگ آه نگاه کردم. چقدر این بچه شبیه مادرش بود. من نوه داشتم. چقدر دیر این رو فهمیدم.
یادمه وقتی شنیدم سولار بارداره میخواستم به هر دری بزنم تا این بچه ی خوشگل نابود بشه!
من واقعا اشتباه کردم. یعنی سولار منو می بخشه؟
برای اون ۱۶ سال؟
عمرا.
چطور تونستم اینقدر دخترم رو عذاب بدم؟
درست روزی که شنیدم با اون حالش رفته آمریکا، وقتی شنیدم تهیونگی که اینقدر ادعای دوست داشتنش میشد، ولش کرده، خوب یادمه چطور جیگرم سوخت.
واسه ی دختری که هیچ وقت براش مادری نکردم، واسه ی دختری که هیچ چیز از زندگیش نمیدونستم، واسه ی دختری که کارم شده بود عذاب دادنش، قلبم تیکه تیکه شد.
شاید چون همه ی ما فقط زن هستیم.
همیشه علیه ما ظلم میشه.
مادر، فقط چهار حرفه، ولی مادری کردن خیلی حرفه!
چیزی که دخترم، تمام وجودم، عمری ازش محروم بوده.
من واقعا متاسف، و پشیمونم.
~~~~~~~~~~
دیگه تقریبا همه داشتن میرفتن تا شام بخورن. اگه هیچ کدوم شون رو نمیدیدم، نمی فهمیدم که چقدر جاشون این مدت توی این خونه خالی بود. کوک، تهیونگ، سولار و حتی جیمین! تو این ۵ سال هیچکدوم رو ندیده بودم. انگار رفتن سولار باعث شد همچی ازهم بپاشه. مثل نخ باریک و کم رنگ سرنوشت.
درسته که میگن آدما تا از دست ندن قدر نمیدونن.
و این، داستان خانواده ی ما بود.
"چه حسی داره داخل خونه ای هستین که صاحبش اینجا نیست؟"
نگاهم رو به لارا دوختم. زندگی من و لارا خیلی فرق داشت. ولی یادمه اویل چقدر باهم خوب بودیم.
بچه ام که سقط شد، همچی خراب شد.
نگاهم رو به خونه ی مادرجون و پدرجون دوختم. خونه ای که توش کلی خاطره داشتیم، بدون اونا خیلی ساکت بود. دلم گرفت. روبه لارا کردم و گفتم.
"خیلی ساکته"
"آره. خیلی"
یاد شوخی های یونگ شی افتادم. چند هفته از رفتنش میگذشت و ما هنوز به دوری اش عادت نداشتیم.
عمارت کیم، بازهم غرق سکوت بود و در تاریکی شب گم شده بود. کم کم همه داشتن جمع میکردن تا برن بخوابن که صدای جیغ سولار کل عمارت رو پر کرد.
(ماری)
یک بار دیگه به صورت ماه سونگ آه نگاه کردم. چقدر این بچه شبیه مادرش بود. من نوه داشتم. چقدر دیر این رو فهمیدم.
یادمه وقتی شنیدم سولار بارداره میخواستم به هر دری بزنم تا این بچه ی خوشگل نابود بشه!
من واقعا اشتباه کردم. یعنی سولار منو می بخشه؟
برای اون ۱۶ سال؟
عمرا.
چطور تونستم اینقدر دخترم رو عذاب بدم؟
درست روزی که شنیدم با اون حالش رفته آمریکا، وقتی شنیدم تهیونگی که اینقدر ادعای دوست داشتنش میشد، ولش کرده، خوب یادمه چطور جیگرم سوخت.
واسه ی دختری که هیچ وقت براش مادری نکردم، واسه ی دختری که هیچ چیز از زندگیش نمیدونستم، واسه ی دختری که کارم شده بود عذاب دادنش، قلبم تیکه تیکه شد.
شاید چون همه ی ما فقط زن هستیم.
همیشه علیه ما ظلم میشه.
مادر، فقط چهار حرفه، ولی مادری کردن خیلی حرفه!
چیزی که دخترم، تمام وجودم، عمری ازش محروم بوده.
من واقعا متاسف، و پشیمونم.
~~~~~~~~~~
دیگه تقریبا همه داشتن میرفتن تا شام بخورن. اگه هیچ کدوم شون رو نمیدیدم، نمی فهمیدم که چقدر جاشون این مدت توی این خونه خالی بود. کوک، تهیونگ، سولار و حتی جیمین! تو این ۵ سال هیچکدوم رو ندیده بودم. انگار رفتن سولار باعث شد همچی ازهم بپاشه. مثل نخ باریک و کم رنگ سرنوشت.
درسته که میگن آدما تا از دست ندن قدر نمیدونن.
و این، داستان خانواده ی ما بود.
"چه حسی داره داخل خونه ای هستین که صاحبش اینجا نیست؟"
نگاهم رو به لارا دوختم. زندگی من و لارا خیلی فرق داشت. ولی یادمه اویل چقدر باهم خوب بودیم.
بچه ام که سقط شد، همچی خراب شد.
نگاهم رو به خونه ی مادرجون و پدرجون دوختم. خونه ای که توش کلی خاطره داشتیم، بدون اونا خیلی ساکت بود. دلم گرفت. روبه لارا کردم و گفتم.
"خیلی ساکته"
"آره. خیلی"
یاد شوخی های یونگ شی افتادم. چند هفته از رفتنش میگذشت و ما هنوز به دوری اش عادت نداشتیم.
عمارت کیم، بازهم غرق سکوت بود و در تاریکی شب گم شده بود. کم کم همه داشتن جمع میکردن تا برن بخوابن که صدای جیغ سولار کل عمارت رو پر کرد.
- ۱۳۰
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط