سرت را بگذار روی سینه های من
سرت را بگذار روی سینه های من
جز لابلای این باغ پارچه ای دیگر جای امن و امانی برای تو نیست
کمی چشم هایت را ببیند و به قصه های زیر تیغ نرفته فکر کن به این که مثلا بیدار شویم و باران همه خونهای پاشیده بر صورت تو را شسته باشد به این که آفتاب از لابلای موهای مشکی ات دوباره بتابد به تن بخشنده ی گندم زارها کمی فکر کن به تولد نامشروع گلی از لابلای این درزهای سیمانی به هرزگی خوشایند باد در میان پیراهن نازک من به انگشتهای کریم و خسته ی خودت به همه چیزهای قشنگ
تو باید دوباره بخندی حتی اگر شده برای یک روز بیشتر زنده ماندن من
فردا اگر برای پیدا کردن تکه ای نور تمیز چمدان بستم و از این جا رفتنی شدم شک نکن که تو را هم با خودم خواهم برد.
#فرنگیس_شنتیا
جز لابلای این باغ پارچه ای دیگر جای امن و امانی برای تو نیست
کمی چشم هایت را ببیند و به قصه های زیر تیغ نرفته فکر کن به این که مثلا بیدار شویم و باران همه خونهای پاشیده بر صورت تو را شسته باشد به این که آفتاب از لابلای موهای مشکی ات دوباره بتابد به تن بخشنده ی گندم زارها کمی فکر کن به تولد نامشروع گلی از لابلای این درزهای سیمانی به هرزگی خوشایند باد در میان پیراهن نازک من به انگشتهای کریم و خسته ی خودت به همه چیزهای قشنگ
تو باید دوباره بخندی حتی اگر شده برای یک روز بیشتر زنده ماندن من
فردا اگر برای پیدا کردن تکه ای نور تمیز چمدان بستم و از این جا رفتنی شدم شک نکن که تو را هم با خودم خواهم برد.
#فرنگیس_شنتیا
- ۱۶۹
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط