³⁷
³⁷
فردا شب
نویسنده
جونگکوک که دستش کاملاً بسته شده بود، آماده رفتن به شیفت شب بیمارستان بود.
ا/ت خیلی خسته بود اما کنار در ایستاده بود.
ا/ت: نه، جونگکوک. نمیتونی بری دستت بخیه خورده حتی اگه زخم سطحی هم باشه شیفت تو سنگینه حداقل امشب رو استراحت کن
جونگکوک با مهربانی گفت
کوک: ا/ت اگر من الان نرم، نیرو تو بیمارستان خیلی کمه تو نمیدونی روز یچند بچه بدنیا میاد
او دست دیگرش را روی شانه ا/ت گذاشت. کوک: قول میدم کار سختی انجام ندم
ا/تت میدونست که بحث فایدهای نداره
ا/ت: باشه. اما اگه یک درصد حس کردی حالت خوب نیست یا به خودت فشار آوردی، همون لحظه به من زنگ بزن میدونی که اگه مشکلی پیش بیاد، من مثل دیوونهها خودم رو میرسونم بیمارستان
جونگکوک لبخندی زد
کوک: چشم
او رفت. ا/ت تا رفتن ماشین، ایستاد. حس کرد این دوری، حتی برای یک شب، از زخم دست جونگکوک هم عمیق تره
دو ساعت بعد
ا/ت
تقریباً تا ساعت ۲ نیمهشب در رختخواب بودمم فکرم پیش جونگکوک بود صدای ناله یونجو او را بیدار کرد
و بغلش کردم متوجه شدم که خیلی بدنش گرمه و تب داره
ا/ت: جونگکوک نیست اجوما هم نیست من باید چیکار کنم
از ترس سریع لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان
ا/ت:خانم
👩🏼⚕️: سلام خانم کیم
ا/ت: جونگکوک کجاست؟
👩🏼⚕️: اتاق عمله
ا/ت: کی تمام میشه ده دقیقه دیگه تمام میشه
چیزی نگفتم و رفتم روی نیمکت های بیمارستان نشستم و منتظر جونگکوک بودم
ده دقیقه بعد
جونگکوک رو دیدم از اتاق عمل بیرون اومد و بعد من رو دید وقتی دیدمش شروع کردم به اشک ریختن با ترس اومد
کوک: چیشده ا/ت خوبی؟
ا/ت: جونگکوک
کوک: نگو نگران من بودی اومدی
ا/ت: نه یونجو خیلی تب داشت خیلی میترسم
کوک: بیا تو اتاقم
ا/ت: وقت نگرفتم مشکلی نیست؟
کوک: نه عزیزم بیا سریع
ا/ت: چیشده جونگکوک خیلی میترسم
کوک: اروم باش عزیزم یه معاینه کوچولو کنم دخترم رو
ا/ت:😭
کوک: گریه نکن عزیزم تو خودت دکتر قوی باش
ا/ت: چیشده
کوک: بیا اینجارو ببین دخترم وقتش رسیده دندونش رو ببین بخاطر دندونشه
ا/ت: واقعا؟
کوک: آره عزیزم ولی الان باید یه واکسن هم بزنه
ا/ت: اها آره یک ماه پیش دکتر گفت بیارمش واکسن بزنه
کوک: خوت میزنی
ا/ت: نه من نمیتونم بزنم عزیزم خودت اینکار رو بکن
کوک: یونجو الان گریه میکنه اگر نمیتونی ببینی برو بیرون وقتی تمام شد صدات میزنم
ا/ت: باشه
رفتم بیرون
بعد از چند ثانیه صدای گریه یونجو رو شنیدم و بعد از چند ثانیه دیگه اروم شدو رفتم تو اتاق
کوک: تمام شد عزیزم الان یکم تبش هم کمتر شده اصلا نگران نباش بچه های که وارد شش ماه میشند همگی تب میکنند بخاطر دندونشون
ا/ت: ممنون
کوک: خواهش میکنم
ا/ت: میتونم برم
کوک: اره
#فیک
#سناریو
فردا شب
نویسنده
جونگکوک که دستش کاملاً بسته شده بود، آماده رفتن به شیفت شب بیمارستان بود.
ا/ت خیلی خسته بود اما کنار در ایستاده بود.
ا/ت: نه، جونگکوک. نمیتونی بری دستت بخیه خورده حتی اگه زخم سطحی هم باشه شیفت تو سنگینه حداقل امشب رو استراحت کن
جونگکوک با مهربانی گفت
کوک: ا/ت اگر من الان نرم، نیرو تو بیمارستان خیلی کمه تو نمیدونی روز یچند بچه بدنیا میاد
او دست دیگرش را روی شانه ا/ت گذاشت. کوک: قول میدم کار سختی انجام ندم
ا/تت میدونست که بحث فایدهای نداره
ا/ت: باشه. اما اگه یک درصد حس کردی حالت خوب نیست یا به خودت فشار آوردی، همون لحظه به من زنگ بزن میدونی که اگه مشکلی پیش بیاد، من مثل دیوونهها خودم رو میرسونم بیمارستان
جونگکوک لبخندی زد
کوک: چشم
او رفت. ا/ت تا رفتن ماشین، ایستاد. حس کرد این دوری، حتی برای یک شب، از زخم دست جونگکوک هم عمیق تره
دو ساعت بعد
ا/ت
تقریباً تا ساعت ۲ نیمهشب در رختخواب بودمم فکرم پیش جونگکوک بود صدای ناله یونجو او را بیدار کرد
و بغلش کردم متوجه شدم که خیلی بدنش گرمه و تب داره
ا/ت: جونگکوک نیست اجوما هم نیست من باید چیکار کنم
از ترس سریع لباس پوشیدم و رفتم بیمارستان
ا/ت:خانم
👩🏼⚕️: سلام خانم کیم
ا/ت: جونگکوک کجاست؟
👩🏼⚕️: اتاق عمله
ا/ت: کی تمام میشه ده دقیقه دیگه تمام میشه
چیزی نگفتم و رفتم روی نیمکت های بیمارستان نشستم و منتظر جونگکوک بودم
ده دقیقه بعد
جونگکوک رو دیدم از اتاق عمل بیرون اومد و بعد من رو دید وقتی دیدمش شروع کردم به اشک ریختن با ترس اومد
کوک: چیشده ا/ت خوبی؟
ا/ت: جونگکوک
کوک: نگو نگران من بودی اومدی
ا/ت: نه یونجو خیلی تب داشت خیلی میترسم
کوک: بیا تو اتاقم
ا/ت: وقت نگرفتم مشکلی نیست؟
کوک: نه عزیزم بیا سریع
ا/ت: چیشده جونگکوک خیلی میترسم
کوک: اروم باش عزیزم یه معاینه کوچولو کنم دخترم رو
ا/ت:😭
کوک: گریه نکن عزیزم تو خودت دکتر قوی باش
ا/ت: چیشده
کوک: بیا اینجارو ببین دخترم وقتش رسیده دندونش رو ببین بخاطر دندونشه
ا/ت: واقعا؟
کوک: آره عزیزم ولی الان باید یه واکسن هم بزنه
ا/ت: اها آره یک ماه پیش دکتر گفت بیارمش واکسن بزنه
کوک: خوت میزنی
ا/ت: نه من نمیتونم بزنم عزیزم خودت اینکار رو بکن
کوک: یونجو الان گریه میکنه اگر نمیتونی ببینی برو بیرون وقتی تمام شد صدات میزنم
ا/ت: باشه
رفتم بیرون
بعد از چند ثانیه صدای گریه یونجو رو شنیدم و بعد از چند ثانیه دیگه اروم شدو رفتم تو اتاق
کوک: تمام شد عزیزم الان یکم تبش هم کمتر شده اصلا نگران نباش بچه های که وارد شش ماه میشند همگی تب میکنند بخاطر دندونشون
ا/ت: ممنون
کوک: خواهش میکنم
ا/ت: میتونم برم
کوک: اره
#فیک
#سناریو
- ۸۷.۳k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط