رمان بغلی من
رمان بغلی من
پارت ۱۴۵و۱۴۶و۱۴۷و۱۴۸
دیانا: این جمعیت و اصلا نمیشناختم ولی ...
ارسلان: یاشار دستش رو شونم نشست و غمگین لب زد
یاشار: مراقبش باش کاری ازش سر نزنه
ارسلان:بغض کرده بود سرشو توی بغلم گرفتم شبیه پدر و پسر بودیم سعی داشتم تو اون مدت زمان کم آرومش کنم انگاری تلاشم جواب داده بود با حالت شوخی گفت
ياشار: حواست بهش باشه مثل خودم کله شقه
ارسلان: لبخندی به روش زدم ازش جدا شدم و به سمت دیانا رفتم
ارغوان: بیایید بریم بالا
ارسلان: برو تو من میام
دیانا: با ترس نگاهی به دختره کردم و نالیدم نه
ارغوان: عزیزم بیا بریم تو
دیانا: سرمو به چپ و راست تکون دادم
ارسلان: دستمو روی کمرش گذاشتم و هدایتش کردم برو تو عزیزم میام
دیانا: نه
ارغوان: کجا میری خوب ببرش
ارسلان: تو صورتش خم شدم و گفتم اگر نری خونه باید تا صبح بیدار بمونی ها
دیانا: باشه بریم
ارسلان: از ارغوان جدا شدم
دیانا: ماشین و حرکت داد به جای خلوت رسیدیم با خونه ها واصله داشت اما خونه هاش خیلی شیک بود چرا اومدیم اینجا
ارسلان: نگاهی بهش کردم ای کاش میتونستم بگم از چی ناراحتم فقط دستم و روی سرش کشیدم
.... پرش زمان ....
دکتر:خداروشکر حافظه اشون برگشته
ارسلان: نفس عمیقی کشیدم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
دیانا: رسیدیم به خونه سریع زنگ و زدم ستایش درو باز کرد سلامی دادم وارد خونه شدم سلام داداشی
یاشار: یه لحظه به گوشام شک کردم اما انگار خودش بود یادش اومده یا حافظه اش برگشته از صندلی بلند شدم که با صدای بدی زمین افتادم توی آ.غو
. م کشیدمش و ب.و.س.ه ای روی سرش زدم
دیانا: ببخشید
یاشار: قربونت برم
... پرش زمان ...
دیانا: وای چقدر خوشگل شدی
ارسلان: نگاهی از تو آینه بهش کردم و لبخند زدم
دیانا: روی پنجه ی پام ایستادم و ب.سه ای به گونش زدم
ارسلان: وروجک این همه شیطونی نکن
دیانا: ریز خندیدم
علی:زندایی خوشگل شدم
دیانا:مگه میشه پسری به جذابی شما تو این کت قشنگ نشه چشمکی بهم زد که جوابشو با ب.غل دادم
ارسلان: نمیشه اینجوری از ماهم تعریف کنی
دیانا: حسود
ارسلان: اصلا منم کت شلوار آبی میخوام
دیانا: زدم زیره خنده با لوندی دست روی سینش گذاشتم به خاطر تفاوت قدیمون سرمو به بالا گرفتم و گفتم آبی بهت میاد اما نه اینقدر که توش به درخشی
ارسلان: اینا رو از کجا یاد گرفتی دلبر
دیانا: با ناز لب زدم ما اینیم دیگه
ارسلان: قربون شما برم کت و گرفتیم از مغازه اومدیم بیرون رفتیم توی مزون لباس مجلسی
دیانا: ارسلان این قشنگا
ارسلان: س.ی.ن.ش بازه عمرا
دیانا: به لباس دیگه اشازه کردم این چی
ارسلان: همین عالی به فروشنده گفتم سایزشو بیاره رفت تو اتاق پرو
دیانا: ارسلان
ارسلان: جانم
دیانا:دامن لباسمو تو دستم گرفتم و دور خودم چرخیدم خوشگله
ارسلان: آب دهنمو با صدای بلند پایین دادم
دیانا: بشکنی جلو چشمش زدم ارسلان
ارسلان: ماه شدی
دیانا: لبم و گزیدم
پارت ۱۴۵و۱۴۶و۱۴۷و۱۴۸
دیانا: این جمعیت و اصلا نمیشناختم ولی ...
ارسلان: یاشار دستش رو شونم نشست و غمگین لب زد
یاشار: مراقبش باش کاری ازش سر نزنه
ارسلان:بغض کرده بود سرشو توی بغلم گرفتم شبیه پدر و پسر بودیم سعی داشتم تو اون مدت زمان کم آرومش کنم انگاری تلاشم جواب داده بود با حالت شوخی گفت
ياشار: حواست بهش باشه مثل خودم کله شقه
ارسلان: لبخندی به روش زدم ازش جدا شدم و به سمت دیانا رفتم
ارغوان: بیایید بریم بالا
ارسلان: برو تو من میام
دیانا: با ترس نگاهی به دختره کردم و نالیدم نه
ارغوان: عزیزم بیا بریم تو
دیانا: سرمو به چپ و راست تکون دادم
ارسلان: دستمو روی کمرش گذاشتم و هدایتش کردم برو تو عزیزم میام
دیانا: نه
ارغوان: کجا میری خوب ببرش
ارسلان: تو صورتش خم شدم و گفتم اگر نری خونه باید تا صبح بیدار بمونی ها
دیانا: باشه بریم
ارسلان: از ارغوان جدا شدم
دیانا: ماشین و حرکت داد به جای خلوت رسیدیم با خونه ها واصله داشت اما خونه هاش خیلی شیک بود چرا اومدیم اینجا
ارسلان: نگاهی بهش کردم ای کاش میتونستم بگم از چی ناراحتم فقط دستم و روی سرش کشیدم
.... پرش زمان ....
دکتر:خداروشکر حافظه اشون برگشته
ارسلان: نفس عمیقی کشیدم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم
دیانا: رسیدیم به خونه سریع زنگ و زدم ستایش درو باز کرد سلامی دادم وارد خونه شدم سلام داداشی
یاشار: یه لحظه به گوشام شک کردم اما انگار خودش بود یادش اومده یا حافظه اش برگشته از صندلی بلند شدم که با صدای بدی زمین افتادم توی آ.غو
. م کشیدمش و ب.و.س.ه ای روی سرش زدم
دیانا: ببخشید
یاشار: قربونت برم
... پرش زمان ...
دیانا: وای چقدر خوشگل شدی
ارسلان: نگاهی از تو آینه بهش کردم و لبخند زدم
دیانا: روی پنجه ی پام ایستادم و ب.سه ای به گونش زدم
ارسلان: وروجک این همه شیطونی نکن
دیانا: ریز خندیدم
علی:زندایی خوشگل شدم
دیانا:مگه میشه پسری به جذابی شما تو این کت قشنگ نشه چشمکی بهم زد که جوابشو با ب.غل دادم
ارسلان: نمیشه اینجوری از ماهم تعریف کنی
دیانا: حسود
ارسلان: اصلا منم کت شلوار آبی میخوام
دیانا: زدم زیره خنده با لوندی دست روی سینش گذاشتم به خاطر تفاوت قدیمون سرمو به بالا گرفتم و گفتم آبی بهت میاد اما نه اینقدر که توش به درخشی
ارسلان: اینا رو از کجا یاد گرفتی دلبر
دیانا: با ناز لب زدم ما اینیم دیگه
ارسلان: قربون شما برم کت و گرفتیم از مغازه اومدیم بیرون رفتیم توی مزون لباس مجلسی
دیانا: ارسلان این قشنگا
ارسلان: س.ی.ن.ش بازه عمرا
دیانا: به لباس دیگه اشازه کردم این چی
ارسلان: همین عالی به فروشنده گفتم سایزشو بیاره رفت تو اتاق پرو
دیانا: ارسلان
ارسلان: جانم
دیانا:دامن لباسمو تو دستم گرفتم و دور خودم چرخیدم خوشگله
ارسلان: آب دهنمو با صدای بلند پایین دادم
دیانا: بشکنی جلو چشمش زدم ارسلان
ارسلان: ماه شدی
دیانا: لبم و گزیدم
- ۱۱.۱k
- ۱۷ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط