من به بی رحمی "اتفاق" معتقدم! اینکه وقتی میفته، می خواد ز

من به بی رحمی "اتفاق" معتقدم! اینکه وقتی میفته، می خواد زندگیت رو زیر و رو کنه. وگرنه من که یک عمر، خودم بودم و خودم!

تو یادت نمیاد... من غروبا می شِستم پشت همین پنجره، دستم رو میذاشتم زیر چونه و آدمایی رو نگاه می کردم که بود و نبودشون برام فرقی نمی کرد!

تو خبر نداری... من همین جا، با هر لبی که به لیوان چایی می زدم، به حماقت هر دونفری که شونه به شونه ی هم راه می رفتن، می خندیدم!

چه میدونستم روز بارونی چیه؟
غروب جمعه چه دردیه؟
انتظار چی می گه؟
من فقط، یک بار چشمام رو بستم...
فقط یک بار بستم و وقتی باز کردم، دیدم "تو" وسط زندگیمی... دقیقا وسط زندگیم!

من اصلا قبل از تو...
تو نمی دونی...
وقتی نیومده بودی من حتی معنی "قبل" و "بعد" رو نمی دونستم!
من حتی نمی دونستم از پشت پنجره، با آدمی که زیر بارون داره تنها قدم می زنه باید همدردی کنم...!
من انقدر پرت بودم که نمی دونستم به اون دونفری که دارن با هم راه می رن باید حسادت کنم...

من فکرشم نمی کردم که یک روز، خودم رو پیش یکی دیگه جا بذارم...
شاید...
شاید تو بی تقصیر بودی، اما کاش...
کاش می فهمیدی
یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی... حق رفتن نداشتی...!
...کاش می فهمیدی...

#پویا_جمشیدی
دیدگاه ها (۷)

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

پارت ۳

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬𝟬صدای آرومش بین هیاهوی دو...

هنوز وقتی تویِ فکر می‌رم و می‌بینم که دیگه کنار من نیستی غمگ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁰ویو: اتدو روز گذشته بود...دو روز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط