نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن

نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکن
دراین حصار جادویی روزگار بشکن

تو که تر جمان صبحی به ترنم وترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

سر آن ندارد امشب که بر آیدآفتابی ؟۰۰۰
تو خود آفتاب خود باش وطلسم کار بشکن
دیدگاه ها (۱)

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

عمارت مافیا 🍷قسمت اول :دیدگاه نیلسو :من اسمم نیلسو هست عاشق ...

پارت ۶

*teakook*

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

سناریو:زخم التیامی/ادامه پارت ۴_امروز شنبه. چند روزی میشه که...

رمان تهیونگ

وقتی بعد از یه دعوای شدید با دوست پسرت مجبور بودید شب پیش هم...

محمد زکریا طبیب رازی راکه فیلسوف عجم بود و اوستاد عرببه فن ف...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط