وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...
وقتی میریم ایران ولی تحریک میشه . ...
در ورودی خونه رو باز کردم که بوی قرمه سبزی زیر بینیم پیچید جیغ خوشحالی زدم .
سمت آشپزخونه دودیم و با دیدن مامان پشت گاز سمتش رفتم و جیغ کشیدم
_مامانیییی
چشماش گرد شد سمتم برگشت که پریدم بغلش، آخی گفت .
_پدرسگ کمرم شکست .
خندیدم و ازش جدا شدم خوراکی هارو تو دستم محکم گرفتم و سمت اتاقم رفتم .
البته الان دیگه فقط مال من نبود مال کوک هم بود .
اولین بار نیست میارمش ایران ولی خب بازم ذوق داریم .
_میرااا؟! عزیزمم؟!
سرمو از در اتاق کردم بیرون و داد کشیدم
_اینجاااام .
صدای ترسیده مامان بلند شد .
_ قبض روح شدم فک کنم .
صدای خنده بابا اومد ، سمت تختم رفتم و خودمو روش انداختم به شدت خسته بودم .
در باز شد و کوک چمدونا رو یه گوشه گذاشت و خیره نگام کرد .
_ چیزی میخوای؟!
نوچی کرد و به خیره نگاه کردنش ادامه داد پوفی کشیدم و برگشتم
_کوک . گفتم چیزی میخوای؟
حرفی نزد ، سمتم تخت اومد و کنارم دراز کشید . منو تو بغلش کشوند .
_هیش. بیابخوابیم خستم .
هومی کشیدمو خودمو تو بغلش تکون دادم .
_نکن پدرسگ .
خندیدم. و با شیطنتت خودمو بیشتر تکون دادم چشماشو بست و نفس عمیقی کشید .
_ کوکک؟! میراااا؟! ناهار حاضرهه!
کوک پوفی کشید ، آروم بلندشدم و ضربه ای به شونش زدم .
_هی ! پوف پوف نکن برا منا پاشو پاشو
سمت چمدونم رفتم تیشرت و شلوارکی در آوردم .
تن کردم موهام و بالا شلخته گوجه ای بستم .
سمت کوک برگشتم که با چشمای بی قرار نگام میکرد .
_کوک پاشو لباستو عوض کن .
خم شدم گوشیش و برداشتم آلارم گذاشتم"ساعت 30'6" گذاشتم که بریم بیرون دور بزنیم خرییید کنییییم .
گوشیشو رو کاناپه گوشه اتااقم گداشتم و سمتش برگشتم ، لباسشو عوض کرده بود تیشرت و شلوارک مشکی تنش بود که با مال من ست بود .
سمت در رفتم و درو باز کردم و گفتم
_ چه شوشوی خوشگلی دارم مننن .
خنده ی تو گلویی کرد و با صدای مردونش جواب داد .
_بیا برو توله، بیشتر از این بیدارش نکن .
خنده ای کردم، از اتاق خارج شدیم و وارد آشپزخونه شدیم مامانم و بابام و داداش کوچیکترم پشت میز ناهارخوری نشسته بودن .
لبخندی زدم و خواستم بشینم که صدایی اومد .
_سلاام .
برگشتم ، وای نه !
قیافم خیلی زاری شده بود .
کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و لبخند مصنوعی زد
_سلام .
خانواده عموم؟! از شکنجه بد تره ، کوک دم گوشم غرید .
_سریع برو لبلس فاکی تو تنت و عوض کن و یه چیز پوشیده بپوش .
سری تکون دادم ، سریع سمت اتاقم دودیدم. و درو باز کردم ؛ جاگر و تیشرتی تن کردم .
موهام رو باز کردم بالا بستم؛ یکم تینت به لب و گونم زدم .
یکمم کانسیلر . یکمم ریمل . خببب تموممم
ادکلنم و برداشتم و به گردنم زدم از اتاق خارج شدم .
زنمعمو با دیدنم لبخند مصنوعی زد
_سلام زنعمو . سلااام به همگیی
سمتشون رفتم و به ترتیب سلام کردم .
برگشتم که کنار کوک بشینم ، با دیدن دختر عموم که کنار کوک نشسته بود و با ناز میخندید حرصی گفتم
_....[نمیدونم اسمش چی باشه ] جون؟! عزیزم جا کمه؟!
سمتم برگشت و پشت چشمی نازک کرد .
در ورودی خونه رو باز کردم که بوی قرمه سبزی زیر بینیم پیچید جیغ خوشحالی زدم .
سمت آشپزخونه دودیم و با دیدن مامان پشت گاز سمتش رفتم و جیغ کشیدم
_مامانیییی
چشماش گرد شد سمتم برگشت که پریدم بغلش، آخی گفت .
_پدرسگ کمرم شکست .
خندیدم و ازش جدا شدم خوراکی هارو تو دستم محکم گرفتم و سمت اتاقم رفتم .
البته الان دیگه فقط مال من نبود مال کوک هم بود .
اولین بار نیست میارمش ایران ولی خب بازم ذوق داریم .
_میرااا؟! عزیزمم؟!
سرمو از در اتاق کردم بیرون و داد کشیدم
_اینجاااام .
صدای ترسیده مامان بلند شد .
_ قبض روح شدم فک کنم .
صدای خنده بابا اومد ، سمت تختم رفتم و خودمو روش انداختم به شدت خسته بودم .
در باز شد و کوک چمدونا رو یه گوشه گذاشت و خیره نگام کرد .
_ چیزی میخوای؟!
نوچی کرد و به خیره نگاه کردنش ادامه داد پوفی کشیدم و برگشتم
_کوک . گفتم چیزی میخوای؟
حرفی نزد ، سمتم تخت اومد و کنارم دراز کشید . منو تو بغلش کشوند .
_هیش. بیابخوابیم خستم .
هومی کشیدمو خودمو تو بغلش تکون دادم .
_نکن پدرسگ .
خندیدم. و با شیطنتت خودمو بیشتر تکون دادم چشماشو بست و نفس عمیقی کشید .
_ کوکک؟! میراااا؟! ناهار حاضرهه!
کوک پوفی کشید ، آروم بلندشدم و ضربه ای به شونش زدم .
_هی ! پوف پوف نکن برا منا پاشو پاشو
سمت چمدونم رفتم تیشرت و شلوارکی در آوردم .
تن کردم موهام و بالا شلخته گوجه ای بستم .
سمت کوک برگشتم که با چشمای بی قرار نگام میکرد .
_کوک پاشو لباستو عوض کن .
خم شدم گوشیش و برداشتم آلارم گذاشتم"ساعت 30'6" گذاشتم که بریم بیرون دور بزنیم خرییید کنییییم .
گوشیشو رو کاناپه گوشه اتااقم گداشتم و سمتش برگشتم ، لباسشو عوض کرده بود تیشرت و شلوارک مشکی تنش بود که با مال من ست بود .
سمت در رفتم و درو باز کردم و گفتم
_ چه شوشوی خوشگلی دارم مننن .
خنده ی تو گلویی کرد و با صدای مردونش جواب داد .
_بیا برو توله، بیشتر از این بیدارش نکن .
خنده ای کردم، از اتاق خارج شدیم و وارد آشپزخونه شدیم مامانم و بابام و داداش کوچیکترم پشت میز ناهارخوری نشسته بودن .
لبخندی زدم و خواستم بشینم که صدایی اومد .
_سلاام .
برگشتم ، وای نه !
قیافم خیلی زاری شده بود .
کوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و لبخند مصنوعی زد
_سلام .
خانواده عموم؟! از شکنجه بد تره ، کوک دم گوشم غرید .
_سریع برو لبلس فاکی تو تنت و عوض کن و یه چیز پوشیده بپوش .
سری تکون دادم ، سریع سمت اتاقم دودیدم. و درو باز کردم ؛ جاگر و تیشرتی تن کردم .
موهام رو باز کردم بالا بستم؛ یکم تینت به لب و گونم زدم .
یکمم کانسیلر . یکمم ریمل . خببب تموممم
ادکلنم و برداشتم و به گردنم زدم از اتاق خارج شدم .
زنمعمو با دیدنم لبخند مصنوعی زد
_سلام زنعمو . سلااام به همگیی
سمتشون رفتم و به ترتیب سلام کردم .
برگشتم که کنار کوک بشینم ، با دیدن دختر عموم که کنار کوک نشسته بود و با ناز میخندید حرصی گفتم
_....[نمیدونم اسمش چی باشه ] جون؟! عزیزم جا کمه؟!
سمتم برگشت و پشت چشمی نازک کرد .
- ۵۱۲
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط