سیــنه ام یڪ دفتـــر تا خورده است

سیــنه ام یڪ دفتـــر تا خورده است
واژه هایــش خیـــس و سرد و مــرده است
من نمیگویـــم ولے انصــاف نیست
دوریــت گویے دلــم را بـــرده است
‌‌‌ ‌ ‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

مدت هاست چهره ات راعـاشـقـانـہ در ذهـنـم نقاشی می ڪنمڪـــارم...

انقدر از تو گفته ام که خودم را به یاد نمے آورم ره گم کرده ام...

حکایت ما آدمهاحکایت کفش هاییه که اگه جفت نباشند هر کدومشونهر...

مـن از تـو هیـچبـه‌ جـز بـودنـت نمـیےخـواهـمتمـام عمـر در آغ...

Part³: ویو ا/ت:بعد از اون روز کمتر گریه میکردم ، دفتر خاطرات...

آن‌گاه که لشکریانِ سایه با چکمه‌های سنگینِ خویش بر سینه زمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط