فصل سوم ( شب دردناک )

فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۸۲

اسلاید ۲ لباسه ات
دال : جیمین همون جور‌که خواستی شد ....
جیمین: خوبه دیگه شر جول سو کم میشه ... ببینم تو به آدم های ما گفتی که ردی از خودشون جا نزارین نمی‌خواهم بیگناه ها سرده ببینن
دال: درست همونجور که خواستی شد مواد رو تو کارخونه گذاشتم
جیمین با اخم اش به زمین خیره شد و زیر لبی زمزمه کرد
جیمین: لعنتی ها کارتون تمومه
تقه آرامی به در زده شد و جیمین با صدا بم گفت...
جیمین.: بیا
در باز شد و جسم کوچیک همسرش با لباس خاکستری معلوم شد ... دال: خب ماشین آمادست برید خوشگذرونی
با چشم دوخته به هم حتی رفتن و گفتن حرف دال را متوجه نشدن جیمین با خوشحالی سمتش رفت و دستش را گرفت ....
جیمین: خیلی خوشگل شدی
ات : ممنون ... تو هم خوشتیپ شدی
جیمین: خب بریم ؟
دخترک در شنیدن حرف جیمین سری تکون داد و همراه باهاش راهی سمته پایین شدن...
************

ات: من تا الان غذای اسپانیایی نخورم .... حتی نمیدونم اینا چی هستن
با سردرگمی به منویی تو دستش خیره شد جیمین خنده ای کرد و از رو صندلیش بلند شد ..
جیمین: صبر کن من بهت میگم ..
پشت صندلی اش ایستاد و سایه خودش را رو دخترک انداخت و خم شد یکی یکی از بهترین غذا های را نشانش میداد و دخترک با خوشحالی و بلند خند بهش خیره بود تا اینکه جیمین سمتش نگاه ریزی انداخت ...
جیمین: داری منو دید میزنی یا مِنُو !
دخترک خنده ای کرد و نگاه پر از عشقش‌را ازش گرفت و به منو جلوش دوخت
ات: خوب معلومه مِنو
جیمین: شیطون..
دخترک خنده ای کرد و بودن هیچ حرفی به زمین خیره شد و نشاند میداد که خجالت زده بود جیمین با خنده سمته صندلیش رفت.....
****************
دختره آب دهنش را قورت داد و نفسی کشید دست هایش به شدت میلرزید و نمیدونست چی در جواب پیشنهاد ازدواج بگه
میجی : .. ر‌‌...راستش... دال
دال با چهره خوشحالی که زانو زده بود رو زمین منتظر مانده بود
جیمین و همسرش که دست تو دست وارد سالن شدن و با آن صحنه رمانتیکی مواجه شدن ات شوکه به جیمین خیره شد و مات گفت
ات: تو میدونستی ؟
جیمین به دیوار پشت اش تکیه داد بود سری تکون داد ولبخند دندون نمایی زد ....
ات با صدا بلند تر داد زد و گفت .... ات: اونی قبول کن ..
میجی با دیدن ات و جیمین لبخندی زد و نگاهی به جیمین انداخت دیگه هیچ شانسی با جیمین نداشت درست بود که اون عشق اولش بود ولی اون دیگه ازدواج کرده و با همسرش زندگی میکنه میجی آدمی نبود که به عنوان یک معشوق زندگی کنه ... نگاهش رو جمع کرد و به دال خیره شد لبخند گنده رو لب هایش نقش بست و با بغض گقت ...
میجی: باش قبوله ولی شرطی دارم
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم ( شب دردناک ) پارت ۲۸۳دال با لبخند از رو زمین بلند ش...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۸۱مشغول بالا کردن آستین هایش شد و...

{ددی فاکر}

بررادر ناتنی فصل3part 7 دلهره ی شدیدی توی دل ات به وجود اومد...

پارت³که یهو جیمین اسلحشو گذاشت زمین و جونگکوک با تعجب به جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط