اولین قرارpt

《اولین قرار》pt3

اون..به من گفته بود نارنگی کوچولو..گفت دوسم داره!!باورم نمیشد...
توی حیاط مدرسه روی صندلی نشسته بودم که دوست صمیمی یونگی ینی جیمین بهم این نامه رو داد
از شدت خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود..حس میکردم بار بزرگی از رو دوشم برداشته شده و خالی خالی شدم!
یورا و دوستم هانا اومدن سمتم
یورا:چیشدههه چرا گریه میکنی؟
به نامه ی دستم نگاه کرد:واییییییییییی معذرت میخوام تقصیر من بود من بهت گفتم بری بهش اعتراف کنیییی رد کرد؟؟
هانا:اشکالی نداره دختر اشکالی نداره همچی درست میشه
شونمو مالید..لبخند بزرگی و زدم و خندیدم و نامه رو دست یورا دادم:اشک شوقه!
یورا نامه رو خوند و زیر لبی مشغول خوندن نامه شد...یهو چشماش گرد شد و جیغ بلندی کشید به طوری که کل مدرسه نگامون کردن...
یورا:باورم نمیشههههههه دیدی دیدی گفتم
هانا ارو نامه رو از دست یورا گرفت و یورا منو بغل کرد و شروع کرد به خندیدن...هانا وقتی نامه رو خوندم لبخند کوچیکی زد ولی بعد نگاهم کرد و گفت:امکان نداره!!!
چی امکان نداشت؟همچی عالی بود مثل خواب بود
یورا:چیشده؟
با حرفش انگار اب یخ ریختن رو سرم
هانا:یونگی قرار بود ازدواج کنه
یورا و نیرا:چییییییییی
هانا نامه رو توی پاکت گذاشت و سرش و پایین انداخت..اب دهنش رو قورت داد و نگاهشو به ما داد:خب...من با جیمین دوستم واسه همین خیلی با یونگی و جیمین گشتم و آخرین باری که رفتیم بیرون یونگی میگفت مادرش مجبورش کرده که با دختر خالش ازدواج کنه و به زودی ازدواج میکنه
ا...البته یه چیزی یونگی به نظر نمیومد علاقه ای به دختر خالش داشته باشه ولی...ادامه دارد
دیدگاه ها (۰)

《اولین قرار》pt4نیرا:ولی چی؟صادقانه بهم نگاه کرد و لبخند زد و...

《اولین قرار》pt5نیرا:(پرش زمانی)برای بار آخر تو آینه به خودم ...

《اولین قرار》pt2یورا:اههه بسه دیگه یانگ نیرا!دیوونم کردی میفه...

《اولین قرار》pt1باورش نمیشد!چیزی که میدید واقعی بود؟دلش می‌خو...

《اولین قرار》pt7(پرش زمانی به فردا صبح)نیرا:با حس درد تو سرم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط