آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
آغوش ممنوعه🚫🫂🌌
#part68
من:برو زیر تخت بجم
رفتم تو هال و در اتاقمو بستم
نیما با تعجب نگاهی از سرتاپام کرد
نیما:رنگت چرا انقدر پریده
من:هیچی خوبم
نیما:خوب برو بگیر بخواب
الان مامانشون اینام میان
من:چی؟
مامان و بابا الان میان
نیما:اره چرا هول شدی
من:نع عادیم
رفت تو اتاقش و درم بست
مگه ساعت چنده که دارن میان
نگاهی به ساعت کردم
ساعت۴:۳۰صبح بود
هیچی دیگه سعید اینجا موندگار شد
رفتم تو اتاقمو درم قفل کردم
سعید داشت از زیرتخت میومد بیرون که سرش خورد به گوشه تخت
سعید:اخخخ
من:وایی مواظب باش سرت منفجر شد
سعید:مهم نیست
نفس بیا یجوری منو رد کن برم
من:نمیشه من میترسم امشب مجبوری بمونی
سعید:اوکی
با خونسردی دراز کشید و چشاشو بست
سعید:میشه برقو خاموش کنی
بلندشدم و برقو خاموش کردم... ..
#part68
من:برو زیر تخت بجم
رفتم تو هال و در اتاقمو بستم
نیما با تعجب نگاهی از سرتاپام کرد
نیما:رنگت چرا انقدر پریده
من:هیچی خوبم
نیما:خوب برو بگیر بخواب
الان مامانشون اینام میان
من:چی؟
مامان و بابا الان میان
نیما:اره چرا هول شدی
من:نع عادیم
رفت تو اتاقش و درم بست
مگه ساعت چنده که دارن میان
نگاهی به ساعت کردم
ساعت۴:۳۰صبح بود
هیچی دیگه سعید اینجا موندگار شد
رفتم تو اتاقمو درم قفل کردم
سعید داشت از زیرتخت میومد بیرون که سرش خورد به گوشه تخت
سعید:اخخخ
من:وایی مواظب باش سرت منفجر شد
سعید:مهم نیست
نفس بیا یجوری منو رد کن برم
من:نمیشه من میترسم امشب مجبوری بمونی
سعید:اوکی
با خونسردی دراز کشید و چشاشو بست
سعید:میشه برقو خاموش کنی
بلندشدم و برقو خاموش کردم... ..
- ۱.۴k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط