گفتمش:دل می خری ؟!

گفتمش:دل می خری ؟!
پرسید:چند ؟
گفتمش:دل مال تو تنها بخند!
خنده کرد و دل زدستانم ربود،
تا به خود بازآمدم، او رفته بود !
دل زدستش روی خاک افتاده بود!
جای پایش روی دل جامانده بود…
دیدگاه ها (۱)

افتاده در چشم تو صاف

وقتی لب تو خنده زد

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می‌کندزندگی یا مرگ، بعد از ما چه...

Part.5#مرد-منچند دقیقه گذشت. لیانا لیوان چای رو توی دستش می‌...

رز آبی پارت ۱۰

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

‌ حکایت | انگشتر گمشدهروزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پید...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر» ج...

اغلب به جای روسری چفیه می بست و کفش کتانی می پوشید.یک بار ال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط