[بازی مرگ ]
[بازی مرگ ]
پارت 23
دو یون بدون گرفتن دستش او را پیش رئیسش برد هری بی خوابی و نخوردن غذا او را به شدت بیحال کرده بود اما همینکه چهره جونگ کوک را دید اهم هایش توهم رفت کنار میز رویه رویش ایستادن قبل از اینکه دو یون حرفی بزند هری با عصبانیت لب زد هری : الان دلت خنک شد ها
جونگ کوک بدون نگاه کردن بهش جواب اش را داد جونگ کوک: نه تا وقتی که به خواستم نرسم
از روی صندلی بلند شد نگاهی به سرتا پای هری انداخت باید به سرو وضع اش میرسید در شأن زن جئون جونگ کوک نبود پس روبه دو یون کرد
جونگ کوک : دو یون یکم لباس زنانه بیارید باید واسه شب آماده باشه قرار بریم رستوران و تو
با نگاه خنثی روبه هری کرد درحالیکه مستقیم به چشم هایش نگاه میکرد ولی اون نگاهش رو می دزدید جونگ کوک : اگه فقط یه اعتراض کوچیک بشنوم اون مادرت که تو اون روستاست دیگه نمی بینیش
هری ترسیده از اینکه بلای سره مادرش بیاد اعتراضانه لب زد هری : حق نداری بلای سره مادرم بیاری
جونگ کوک : زنده موندنش دسته خودته کاریو که میگم انجام بده تا اون زنده بمونه
بدون منتظر موندن جوابی از طرفه هری قدم برداشت تا بره صدای هری را شنید که پشته سرش داد زد هری : اگه بلای سرش بیاد از چشمه تو میبینم
به دو یونی که هم قدمش بود با صدای خشنی نجوا نمود جونگ کوک : چند تا محافظ بفرست خونه مادرش
دو یون : باشه حتما
کی سوک با مهربانی روبه هری لب زد کی سوک : بیا بشین مطمئنم گرسنه ای
هری با بغض لب پایینش را گزید عصبی سمته صندلی قدم برداشت و نشست سرش را بین دست هایش گرفت هری : من چیکار کنم این روانی عمرن دست از سرم برنمیداره
کی سوک با ملایمت لب زد : نترس اتفاقی برای خانوادت نمیافته جونگ کوک هم اون قدری که تو فکر میکنی بد نیست همینکه به حرف هاش گوش کنی و عصبیش نکنی اون کاری نمیکنه حالا هم صبحانه تو بخور
هری با شنیدن چیزای که بهش امید میداد که نگران نباشه به آهستگی سرش رو بلند کرد نگاهی به صبحانه خوشمزه ای جلو رویش کرد این احساس گرسنگی او را به شدت اذیت میکرد پس بلافاصله شروع به خوردن صبحانه کرد
پارت 23
دو یون بدون گرفتن دستش او را پیش رئیسش برد هری بی خوابی و نخوردن غذا او را به شدت بیحال کرده بود اما همینکه چهره جونگ کوک را دید اهم هایش توهم رفت کنار میز رویه رویش ایستادن قبل از اینکه دو یون حرفی بزند هری با عصبانیت لب زد هری : الان دلت خنک شد ها
جونگ کوک بدون نگاه کردن بهش جواب اش را داد جونگ کوک: نه تا وقتی که به خواستم نرسم
از روی صندلی بلند شد نگاهی به سرتا پای هری انداخت باید به سرو وضع اش میرسید در شأن زن جئون جونگ کوک نبود پس روبه دو یون کرد
جونگ کوک : دو یون یکم لباس زنانه بیارید باید واسه شب آماده باشه قرار بریم رستوران و تو
با نگاه خنثی روبه هری کرد درحالیکه مستقیم به چشم هایش نگاه میکرد ولی اون نگاهش رو می دزدید جونگ کوک : اگه فقط یه اعتراض کوچیک بشنوم اون مادرت که تو اون روستاست دیگه نمی بینیش
هری ترسیده از اینکه بلای سره مادرش بیاد اعتراضانه لب زد هری : حق نداری بلای سره مادرم بیاری
جونگ کوک : زنده موندنش دسته خودته کاریو که میگم انجام بده تا اون زنده بمونه
بدون منتظر موندن جوابی از طرفه هری قدم برداشت تا بره صدای هری را شنید که پشته سرش داد زد هری : اگه بلای سرش بیاد از چشمه تو میبینم
به دو یونی که هم قدمش بود با صدای خشنی نجوا نمود جونگ کوک : چند تا محافظ بفرست خونه مادرش
دو یون : باشه حتما
کی سوک با مهربانی روبه هری لب زد کی سوک : بیا بشین مطمئنم گرسنه ای
هری با بغض لب پایینش را گزید عصبی سمته صندلی قدم برداشت و نشست سرش را بین دست هایش گرفت هری : من چیکار کنم این روانی عمرن دست از سرم برنمیداره
کی سوک با ملایمت لب زد : نترس اتفاقی برای خانوادت نمیافته جونگ کوک هم اون قدری که تو فکر میکنی بد نیست همینکه به حرف هاش گوش کنی و عصبیش نکنی اون کاری نمیکنه حالا هم صبحانه تو بخور
هری با شنیدن چیزای که بهش امید میداد که نگران نباشه به آهستگی سرش رو بلند کرد نگاهی به صبحانه خوشمزه ای جلو رویش کرد این احساس گرسنگی او را به شدت اذیت میکرد پس بلافاصله شروع به خوردن صبحانه کرد
- ۱۸.۳k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط