کل خاندانمون نشسته بودن

کل خاندانمون نشسته بودن

. داییم بهم گفت :

تو خیلی دلقکی، باید بجای میمون، تو رو میفرستادند فضا،

منم یکم اندیشه کردم و گفتم :

حلال زاده به داییش میره!


یه سکوته خاصی همجارو گرفت اون

لحظه!!!
دیدگاه ها (۹)

★ازدواج من و بابات؟...p⁴(* ساعت ۵ *)رفتم داخل رستوران...تهیو...

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

نشستم دوباره نگا کردم قسمت آخر و تو هارد داشتیم مامانم گفت چ...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

P²⁵The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣32🦋)✥(ویو لوین کاترین)کمکش کردم تا بلند شه...و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط