روزهایی هست در زندگی که آرزو میکنی کاش میشد از دست ِ این
روزهایی هست در زندگی که آرزو میکنی کاش میشد از دست ِ این آدم های دوست داشتنی ِ !!!! کره ی خاکی فرار کرد...دور شد...رفت آن بالا بالاها...آن دور دورها...جایی که دیگر هیچ آدمی نباشد...هیچ بنی بشری نباشد...تنها تو باشی و ابرها...تو باشی و خدا...چای نوشیدن با خدا که عالی ست...دیگر چه میخواهی؟ ابرها هم که دوست هستند...آزارت نمی دهند....وقت ِ وقت ش نوازشت هم می کنند...ابرها نرم ند...پنبه ای اند...خار ندارند....دوست داشتنی اند...حتی آن ابر ِ بزرگ ِ سیاه هم آزارت نمی دهد...باعث ِ رنجش خاطرت نمی شود...آن وقت هایی که دلت گرفته،پا به پایت اشک میریزد...تا هر زمان که تو بخواهی می بارد...ابر ِ سیاه تنها کسی است که تو را می برد به ملاقات ِ رنگین کمان...سوار قوس ش میشوی...سُر میخوری...که بدانی بعد ِ از هر ناخوشی، بعد از هر بارشی، خوشیست...شادی ست... کاش میشد یکی دستم را بگیرد و ببرد آن دور دست ها...آن بالا بالاها...
- ۲.۸k
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط