🌸 رابطهی یوکی با تانجیرو و دوستانش-
🌸 رابطهی یوکی با تانجیرو و دوستانش-
🌊🔥 تانجیرو کامادو
تانجیرو اولین بار وقتی زخمی و خسته به عمارت پروانه آورده شد، با یوکی آشنا شد.
وقتی یوکی زخمهایش را میبست، متوجه بوی عجیبی شد…
بوی مهربانی.
تانجیرو هم همان لحظه فهمید که قلب این دختر، پر از درد قدیمیست.
آنها خیلی زود با هم راحت شدند.
چون هر دو یک چیز مشترک داشتند:
از دست دادن خانواده.
تانجیرو هیچوقت با نگاه ترحمآمیز به او نگاه نمیکرد.
برعکس، همیشه با احترام میگفت:
«تو هم مثل ما داری میجنگی… فقط به شکل متفاوت.»
یوکی وقتی کنار او بود، احساس میکرد درکش میکنند.
و وقتی حالش بد میشد، تانجیرو بیصدا برایش دعا میکرد.
🌸 نزوکو کامادو
اولین بار که یوکی نزوکو را دید، هیچ ترسی در چشمانش نبود.
برخلاف بعضیها، او عقب نکشید.
آرام جلو رفت…
و فقط گفت:
«میدونم تو فرق داری.»
نزوکو هم به طرز عجیبی به او نزدیک شد.
گاهی کنار یوکی مینشست وقتی که او کتاب میخواند.
یوکی حتی برایش روبان کوچکی به شکل پروانه درست کرد و به جعبهاش بست 🦋
رابطهشان بیشتر از کلمات بود.
سکوتی گرم و امن.
⚡ زنیتسو آگاتسوما
زنیتسو… اولین بار که یوکی را دید، تقریباً غش کرد 😭
«خیلییییی کیوتییییییی!»
اما یوکی از جیغهای ناگهانیاش جا میپرید.
با این حال، زنیتسو وقتی فهمید یوکی از تاریکی شب خاطره بد دارد، یک بار جدی شد.
کنار در اتاقش نشست و گفت:
«من میترسم… ولی وقتی پای دوستام وسط باشه، فرار نمیکنم.»
یوکی آن شب فهمید زیر آن همه ترس، قلب خیلی شجاعی پنهان است.
از آن به بعد، وقتی زنیتسو زخمی میشد، کمتر غر میزد…
چون نمیخواست یوکی نگران شود.
(البته فقط کمی کمتر 😅)
---
## 🐗 اینوسکه هاشیبیرا
اینوسکه اولش یوکی را «ضعیف» صدا میکرد.
اما یک روز وقتی دید او بدون ترس جلویش ایستاد و گفت:
«اگه تکون بخوری بخیههات باز میشه.»
خشکش زد.
هیچکس اینطوری با او حرف نمیزد.
کمکم شروع کرد برایش حیوانات کوچک از کوهستان بیاورد.
(که شینوبو معمولاً دعوایش میکرد 😅)
اینوسکه شاید مستقیم نمیگفت،
اما به سبک خودش از یوکی محافظت میکرد.
اگر کسی در عمارت صدایش را بلند میکرد، اینوسکه زودتر از همه واکنش نشان میداد.
🌊🔥 تانجیرو کامادو
تانجیرو اولین بار وقتی زخمی و خسته به عمارت پروانه آورده شد، با یوکی آشنا شد.
وقتی یوکی زخمهایش را میبست، متوجه بوی عجیبی شد…
بوی مهربانی.
تانجیرو هم همان لحظه فهمید که قلب این دختر، پر از درد قدیمیست.
آنها خیلی زود با هم راحت شدند.
چون هر دو یک چیز مشترک داشتند:
از دست دادن خانواده.
تانجیرو هیچوقت با نگاه ترحمآمیز به او نگاه نمیکرد.
برعکس، همیشه با احترام میگفت:
«تو هم مثل ما داری میجنگی… فقط به شکل متفاوت.»
یوکی وقتی کنار او بود، احساس میکرد درکش میکنند.
و وقتی حالش بد میشد، تانجیرو بیصدا برایش دعا میکرد.
🌸 نزوکو کامادو
اولین بار که یوکی نزوکو را دید، هیچ ترسی در چشمانش نبود.
برخلاف بعضیها، او عقب نکشید.
آرام جلو رفت…
و فقط گفت:
«میدونم تو فرق داری.»
نزوکو هم به طرز عجیبی به او نزدیک شد.
گاهی کنار یوکی مینشست وقتی که او کتاب میخواند.
یوکی حتی برایش روبان کوچکی به شکل پروانه درست کرد و به جعبهاش بست 🦋
رابطهشان بیشتر از کلمات بود.
سکوتی گرم و امن.
⚡ زنیتسو آگاتسوما
زنیتسو… اولین بار که یوکی را دید، تقریباً غش کرد 😭
«خیلییییی کیوتییییییی!»
اما یوکی از جیغهای ناگهانیاش جا میپرید.
با این حال، زنیتسو وقتی فهمید یوکی از تاریکی شب خاطره بد دارد، یک بار جدی شد.
کنار در اتاقش نشست و گفت:
«من میترسم… ولی وقتی پای دوستام وسط باشه، فرار نمیکنم.»
یوکی آن شب فهمید زیر آن همه ترس، قلب خیلی شجاعی پنهان است.
از آن به بعد، وقتی زنیتسو زخمی میشد، کمتر غر میزد…
چون نمیخواست یوکی نگران شود.
(البته فقط کمی کمتر 😅)
---
## 🐗 اینوسکه هاشیبیرا
اینوسکه اولش یوکی را «ضعیف» صدا میکرد.
اما یک روز وقتی دید او بدون ترس جلویش ایستاد و گفت:
«اگه تکون بخوری بخیههات باز میشه.»
خشکش زد.
هیچکس اینطوری با او حرف نمیزد.
کمکم شروع کرد برایش حیوانات کوچک از کوهستان بیاورد.
(که شینوبو معمولاً دعوایش میکرد 😅)
اینوسکه شاید مستقیم نمیگفت،
اما به سبک خودش از یوکی محافظت میکرد.
اگر کسی در عمارت صدایش را بلند میکرد، اینوسکه زودتر از همه واکنش نشان میداد.
- ۴۰
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط