حکایت دوستی من با تو ،حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تل

حکایت دوستی من با تو ،حکایت قهوه ایست که با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!

که با هر جرعه بسیار اندیشیدم:

که این طعم را دوست دارم یا نه؟!

و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن

که انتظار تمام شدنش را نداشتم.

و تمام که شد،

فهمیدم باز هم

قهوه می خواهم!

حتی تلخ تلخ!!
دیدگاه ها (۱)

تب کرده ام هذیان برایت مینویسممغزم پر است از فکرهای اشتباهی ...

***

چرا مردم قفس را آفریدند ؟چرا پروانه را از شاخه چیدند ؟چرا پر...

ازلابلای دفتر خاطراتم بوی پاییز می آید ...

²² : ²²..نمی‌دانم چطور بگویَم.تو برای من هیچ نیستی، و در عین...

همخونه اجباری... پارت 31."ویو پارک دوین"صبح...ساعت هفت و نیم...

اعتماد پارت|۷۳|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط