✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل سیونهم: باغِ ما
---
سالها بعد.
عمارتِ دِهگو. حالا عمارتِ ما. بازسازی شده. روشن. زنده. پر از نور.
باغ. همان باغی که کاشتیم. گلهای سرخ. سفید. زرد. درختهای سیب. انار. گیلاس. فوارهی آب. زلال. کودکان میدوند. میخندند.
قبرستان نیست. قبری نیست. سنگِ بینامی نیست.
فقط زندگی.
---
سالنِ غذاخوری.
میزِ بلند. چوبِ گردو. مجلس. شمع. گل.
ایزولده و کارلایل. کاساندرا و من. سایه — پیر شده. خاکستری. روی صندلیِ کنارِ پنجره. خواب.
بچهها.
دوتا مالِ ما. یکی مالِ ایزولده.
لوسیَن. پسرِ ما. هفت ساله. موهای تیره. چشمانِ بنفشِ مادرش. شیطون. مثل شیطان.
رُزالیند. دخترِ ما. چهار ساله. موهای فرفری. چشمانِ من. لوسی. مثل فرشته.
آرمان. پسرِ ایزولده. پنج ساله. موهای طلایی. مثل مادرش. آرام. مثل پدرش.
---
سرِ میز.
غذا. مجلس. مرغِ بریان. برنجِ زعفرانی. خورشِ فesenjan. دلمه. سالاد. شیرینی. عسل. چای.
بچهها شیطنت میکنند.
لوسیَن قاشق پرتاب میکند. به سمتِ آرمان.
— لوسیَن! — کاساندرا صدایش **میزند.
— ببخشید **مامان.
رُزالیند زیرِ میز قایم میشود. میخندد.
— رُزالیند! بیا بیرون!
— نه! اینجا امن **است!
من نگاه میکنم. لبخند. گشاد.
کارلایل به من نگاه میکند. جام بالا میآورد.
— به سلامتیِ زندگی.
— به سلامتی.
جامها به هم. صدای بلور.
ایزولده میخندد. به من نگاه میکند.
— کاساندرا. یادت هست وقتی میگفتی هیچوقت بچه نمیخواهی؟
— ساکت شو.
— و حالا دوتا داری.
— ساکت شو!
همه میخندند.
لوسیَن میپرد. روی زانوی من.
— بابا! شیرینی **میخواهم!
— بعد از شام.
— **الان!
— **نه.
— **بابا!
— **لوسیَن.
کاساندرا نگاهم میکند. با آن چشمان. با آن لبخند.
— بده بهش.
— اما...
— بده.
آه میکشم. شیرینی میدهم.
لوسیَن میخندد. بلند. مثل مادرش.
رُزالیند از زیرِ میز بیرون میآید. نزدم. به سمتِ من. بغلم.
— بابا. قصه.
— بعد از شام.
— الان.
— نه.
— بابا!
کاساندرا میخندد. بلند.
— بده بهش.
— تو هم؟
— من هم.
آه میکشم. رُزالیند را بغل میکنم. قصه میگویم. از شاهزاده. از اژدها. از عشق.
بچهها گوش میدهند. چشمانشان گرد. دهانشان باز.
کاساندرا نگاهم میکند. گرم. مادرانه.
و من... من خوشحالم.
لعنتی. چقدر خوشحالم.
---
بعد از شام.
بچهها خوابشان میبرد. در اتاقهایشان. ایزولده و کارلایل میروند به اتاقشان.
من و کاساندرا. اتاقِ خواب. تختِ بزرگ. شمع. ماه.
کنارش دراز میکشم. نگاهش میکنم.
موهایش. بلند. روی بالش. چشمانش. بنفش. خوابآلود. زیبا.
دستم روی گونهاش. آرام.
— خستهای؟
— کمی.
— بچهها دیوانهات کردند.
— مثل خودت.
میخندم. آرام.
— میخواهم ببوسمت.
— ببوس.
خم میشوم. لبهایم روی لبهایش. گرم. آرام. مثل همیشه.
دستم روی کمرش. روی دکمههای لباسش.
— میخواهم...
— میدانم.
لباسش باز میشود. پوست. روی پوست. گرم.
و بعد...
در باز میشود.
بچهها.
لوسیَن. رُزالیند. آرمان.
ایستاده در چارچوبِ در. میخندند. بلند.
— بابا داره مامان رو میبوسه!
— لوسیَن!
— رُزالیند!
— آرمان!
میخندند. بلندتر. میدوند. به سمتِ تخت. روی ما میپرند.
کاساندرا میخندد. من هم.
بچهها روی ما. مثل میمون. مثل دیوانه.
و در آن شب... در آن اتاق...
ما خوشحالیم.
همهمان.
او. من. بچهها. سایه.
و باغی که هیچوقت قبرستان نبود.
---
پایان فصل سیونهم.
---
فصل چهلم: «...» — بهزودی.
*«ما بچه داریم. دوتا. لوسیَن و رُزالیند. و ایزولده هم یکی. آرمان. و ما خوشحالیم. واقعاً خوشحالیم. و در آن شب... وقتی بچهها آمدند توی اتاق و خندیدند... من فهمیدم که این همان چیزی است که سالها دنبالش بودم. خانواده. زندگی. باغ. و *او.»
— جیون جونگکوک
فصل سیونهم: باغِ ما
---
سالها بعد.
عمارتِ دِهگو. حالا عمارتِ ما. بازسازی شده. روشن. زنده. پر از نور.
باغ. همان باغی که کاشتیم. گلهای سرخ. سفید. زرد. درختهای سیب. انار. گیلاس. فوارهی آب. زلال. کودکان میدوند. میخندند.
قبرستان نیست. قبری نیست. سنگِ بینامی نیست.
فقط زندگی.
---
سالنِ غذاخوری.
میزِ بلند. چوبِ گردو. مجلس. شمع. گل.
ایزولده و کارلایل. کاساندرا و من. سایه — پیر شده. خاکستری. روی صندلیِ کنارِ پنجره. خواب.
بچهها.
دوتا مالِ ما. یکی مالِ ایزولده.
لوسیَن. پسرِ ما. هفت ساله. موهای تیره. چشمانِ بنفشِ مادرش. شیطون. مثل شیطان.
رُزالیند. دخترِ ما. چهار ساله. موهای فرفری. چشمانِ من. لوسی. مثل فرشته.
آرمان. پسرِ ایزولده. پنج ساله. موهای طلایی. مثل مادرش. آرام. مثل پدرش.
---
سرِ میز.
غذا. مجلس. مرغِ بریان. برنجِ زعفرانی. خورشِ فesenjan. دلمه. سالاد. شیرینی. عسل. چای.
بچهها شیطنت میکنند.
لوسیَن قاشق پرتاب میکند. به سمتِ آرمان.
— لوسیَن! — کاساندرا صدایش **میزند.
— ببخشید **مامان.
رُزالیند زیرِ میز قایم میشود. میخندد.
— رُزالیند! بیا بیرون!
— نه! اینجا امن **است!
من نگاه میکنم. لبخند. گشاد.
کارلایل به من نگاه میکند. جام بالا میآورد.
— به سلامتیِ زندگی.
— به سلامتی.
جامها به هم. صدای بلور.
ایزولده میخندد. به من نگاه میکند.
— کاساندرا. یادت هست وقتی میگفتی هیچوقت بچه نمیخواهی؟
— ساکت شو.
— و حالا دوتا داری.
— ساکت شو!
همه میخندند.
لوسیَن میپرد. روی زانوی من.
— بابا! شیرینی **میخواهم!
— بعد از شام.
— **الان!
— **نه.
— **بابا!
— **لوسیَن.
کاساندرا نگاهم میکند. با آن چشمان. با آن لبخند.
— بده بهش.
— اما...
— بده.
آه میکشم. شیرینی میدهم.
لوسیَن میخندد. بلند. مثل مادرش.
رُزالیند از زیرِ میز بیرون میآید. نزدم. به سمتِ من. بغلم.
— بابا. قصه.
— بعد از شام.
— الان.
— نه.
— بابا!
کاساندرا میخندد. بلند.
— بده بهش.
— تو هم؟
— من هم.
آه میکشم. رُزالیند را بغل میکنم. قصه میگویم. از شاهزاده. از اژدها. از عشق.
بچهها گوش میدهند. چشمانشان گرد. دهانشان باز.
کاساندرا نگاهم میکند. گرم. مادرانه.
و من... من خوشحالم.
لعنتی. چقدر خوشحالم.
---
بعد از شام.
بچهها خوابشان میبرد. در اتاقهایشان. ایزولده و کارلایل میروند به اتاقشان.
من و کاساندرا. اتاقِ خواب. تختِ بزرگ. شمع. ماه.
کنارش دراز میکشم. نگاهش میکنم.
موهایش. بلند. روی بالش. چشمانش. بنفش. خوابآلود. زیبا.
دستم روی گونهاش. آرام.
— خستهای؟
— کمی.
— بچهها دیوانهات کردند.
— مثل خودت.
میخندم. آرام.
— میخواهم ببوسمت.
— ببوس.
خم میشوم. لبهایم روی لبهایش. گرم. آرام. مثل همیشه.
دستم روی کمرش. روی دکمههای لباسش.
— میخواهم...
— میدانم.
لباسش باز میشود. پوست. روی پوست. گرم.
و بعد...
در باز میشود.
بچهها.
لوسیَن. رُزالیند. آرمان.
ایستاده در چارچوبِ در. میخندند. بلند.
— بابا داره مامان رو میبوسه!
— لوسیَن!
— رُزالیند!
— آرمان!
میخندند. بلندتر. میدوند. به سمتِ تخت. روی ما میپرند.
کاساندرا میخندد. من هم.
بچهها روی ما. مثل میمون. مثل دیوانه.
و در آن شب... در آن اتاق...
ما خوشحالیم.
همهمان.
او. من. بچهها. سایه.
و باغی که هیچوقت قبرستان نبود.
---
پایان فصل سیونهم.
---
فصل چهلم: «...» — بهزودی.
*«ما بچه داریم. دوتا. لوسیَن و رُزالیند. و ایزولده هم یکی. آرمان. و ما خوشحالیم. واقعاً خوشحالیم. و در آن شب... وقتی بچهها آمدند توی اتاق و خندیدند... من فهمیدم که این همان چیزی است که سالها دنبالش بودم. خانواده. زندگی. باغ. و *او.»
— جیون جونگکوک
- ۴۶۸
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط