ای اشک روان بگو تا بگویم چو دل‌افزای مرا

ای اشک روان بگو تا بگویم چو دل‌افزای مرا
آن باغ و بهار و فصل خزان و آن تماشای مرا
چون یاد کنی یا نکنی شبی تو شبهای مرا
اندیشه مکن پاییز آخرقصه و بی‌ادبیهای مرا

/ سعید
دیدگاه ها (۱)

فریاد که گر تشنه در این شهر بمیرم جز دیده کس آبی به لب من نچ...

غم ویرانی تو را به چه تشبیه کنم؟ فرض کن کوه شنی طعنه ی طوفان...

آب در روغن بریزی ناله خیزد از چراغصحبت ناجنس،آتش را به فریاد...

سیگار هم از تو معرفت‌ دارتر است! دلگیر نشو که از تو غمخوارتر...

گفتی که جبران میکنی "    گویم کدامین درد را ؟ "             ...

در حوالی پاییزی بارانی، در کوچه‌باغ‌های شهری غریب که آشناتری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط