در حوالی پاییزی بارانی، در کوچه‌باغ‌های شهری غریب که آشنا

در حوالی پاییزی بارانی، در کوچه‌باغ‌های شهری غریب که آشناترین شد، نخستین دیدار رقم خورد؛ دیداری که سرآغاز عشقی مغموم بود. او، با گیسوانی فـِـر خورده و به رنگ شب، پوستی گندمگون و چشمانی که در خود برقی از شیطنت داشت؛ زیباترین چشمانی که تا آن روز دیده بودم. بعدها، در شگفتی روزگار دریافتم که چقدر چهره‌اش به پدرش شباهت دارد.
اما این عشق، چون عهدی ناگفته در میان کوچه‌های باران‌خورده و باغ‌های خزان‌زده، پژواکی غمگین یافت. آن برق شیطنت در چشمانش، چون ستاره‌ای خاموش شد و آن گیسوان شب‌رنگ، چون ابری سیاه، آسمان دل را پوشاند. او رفت، و مرا با خاطراتی مغموم و دل‌تنگی‌ای بی‌انتها تنها گذاشت. کوچه باغ‌ها، شاهد اشک‌های نریخته‌ام شدند و باران پاییزی، هم‌نوا با نجوای درونم، بر شیشه‌ی پنجره‌ی تنهایی‌ام می‌کوبید. او رفت، و جهانی را با خود برد؛ جهانی که رنگ‌هایش با رفتنش، به سیاهی گرایید و نواهایش، به سکوتی سرد بدل گشت. تنها، یاد آن چشمانی که روزی زیباترین بودند و اکنون، چون زخمی کهنه بر دل، باقی مانده است.
-خاطراتِ‌آگوسـتینـا

#تهیونگ #یونگی #تهگی #بی_تی_اس #شوگا
دیدگاه ها (۱۷)

و به تمامی مقدسات جهان قسم میخورم عشقِ بین ما بی گناه ترینِ ...

از امشب به عنوان تهگی شیپر کام اوت میکنم؛)#تهیونگ #یونگی #ته...

شیپ مخفیِ مورد علاقم؟:)اوه.. تهگی...#تهیونگ #یونگی #تهگی #بی...

don't you understand?:)@taeni#تهیونگ #یونگی #شوگا #بی_تی_اس

واقعیت های دروغینپارت ۳مرگِ مادر، در قصر چیزی را نَشکست. ولی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط