🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁵⁶


🩵ویو نویسنده 🩵
امروز روز موعود بود ، روزی که قرار بود به هم برسن . روزی که قرار بود نفس هاشون ، حرف هاشون ، خواسته هایشون و بند بند وجودشون برای همدیگه بشه . روزی بود که اون دو باهم ترکیب میشدن . وصلت اون دو از قبل ها ، یعنی از روز تولدشون تو اسمونا به دست قلم تقدیر نوشته شده بود ، البته با درد و سختی . هر پیوندی اغاز خوشی نیست ولی این دلیلی بر این نمیشه که پایان خوشی نداشته باشه .

ساعت ۷ بود و اون دو باید بیدار میشدن تا بهترین شکل اماده بشن . روز خیلی مهمی بود . می سون امد تا عروس و دوماد و از خواب نازشون بیدار کنه ، اول در زد تا اگر بیدار بودن بهشون بگه برن پایین و صبحانه بخورن و حاضر بشن .ولی دید صدایی در جواب در زدنش نیومد، با خودش گفت شاید هنوز خوابن ، پس با احتیاط در و باز کرد و وارد اتاق شد. یونگی ات رو از پشت در اغوش گرفته بود و دستای مردونشو دور کمر ات حلقه کرده بود و سرشو تو موهای ابریشمی و نرم ات فرو برده بود ، ات هم دستاش رو روی دستای یونگی گذاشته بود و تو خواب لبخند ریزی به لب داشت انگاری که داشت خواب خوبی میدید ، انقدر ناز خوابیده بودن که لبخندی بزرگ‌ رو لب های می سون نمایان شد و لحظه ای از بیدار کردن اون دو منصرف شد . ولی نه نمیشد . سمت پنجره رفت و پرده هارو کنار زد که نور خورشید به صورت های اون دو تابید .
می سون : پاشین پاشین تنبلا . ساعت ۱۲ ظهره کی میخواین حاضر شین؟
با این حرف می سون چشمای ات با سرعت باز شد و با همون حالت گیجی و خوابالودگی بلند شد و نشست رو تخت و چون حرکتش یهویی بود یونگی هم از خواب بیدار شد.
ات ✨ عوا ... ساعت ۱۲ ظهره ؟ وااییی خاک به سرم .
می سون : شوخی کردم دخترم صبحت بخیر .
ات ✨ صبح شمام بخیر . مادرجون ساعت چنده؟
می سون : ساعت ۷صبحه .
ات ✨ اخ مادرجون یه لحظه ترسیدم.
ات دستی به چشما وصورتش کشید و موهاشو زد پشت گوشش که می سون با لبخندی امد نشست رو تخت . یونگی بالاخره بلند شد و نشست .
یونگی 🪽 سلام مامان صبح بخیر .(خوابالود)
می سون : صبحت بخیر پسرم ، انقد ناز خوابیده بودین که یه لحظه دلم نیومد بیدارتون کنم .
با این حرف می سون ات و یونگی به هم نگاه کردن و بعد همزمان پرسیدن .
ات و یونگی ✨ 🪽 چطوری خوابیده بودیم؟
می سون : دراز بکشین الان میگم .
جفتشون دراز کشیدن و می سون به همون حالتی که خوابیده بودن برشون گردوند .
می سون : اینطوری (لبخند)
ات لحظه ای از خجالت گونه هاش گل انداخت ، خودشم دلیلشو نمی دونست .سریع بلند شد و نشست .
ات ✨ خب دیر میشه دیگه بریم صبحونه بخوریم .
یونگی خنده ای به سرخی گونه های ات کرد و بلند شد و نشست.
یونگی 🪽 بازم قرمز شدی که کوچولو.(لبخند لثه ای)
لحظه ای دل ات برای این لبخند یونگی ضعف رفت ، از نظرش اون روزی که با لبخندای لثه ایه یونگی شروع میشدن بهترین روزاش بودن .
ات ✨ نه ... من قرمز نشدم .
یونگی 🪽 لابد میخوای بگی رژگونس اره ؟(لبخند لثه ای)
می سون : یونگی به بچم گیر نده دیگه ... ات بیا بریم صبحونه بخوریم .
یونگی 🪽 یاااا مامان بچت منم.
می سون : پاشو ببینم من بچه حرف گوش کن میخوام .
یونگی 🪽 چشم .
خلاصه با کلی بحث و خنده و اینا ساعت ۷:۱۵ از اتاق بیرون رفتن و به سمت سالن غذاخوری رفتن یا صبحونه بخورن . میکاپ ارتیستا و شینیون کارا همه امده بودن و منتظر ات بودن .
اون سه باهم صبحانه ای مفصل خوردن و از سالن غذا خوری بیرون امدن و رفتن برای حاضر شدن . ات به اتاق رفت و وست بندش میکاپ ارتیستا و شینیون کارا هم وارد اتاق شدن .
میکاپ ارتیستا و شینیون کارا شروع کردن به بحث کردن پر مورد اینکه چه مدل مو و میکاپی به ات ، مدل لباسش و سن ات میخوره ....

شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
دیدگاه ها (۰)

🪽Angel of salvation 🪽 Part ⁵⁷موهای ات بلند بود و هر مدل مویی...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁸با هم به سمت کاخی که عروسی توش ...

Happy 13th anniversary 🎉💜🐨🐹🐱🐿️🐥🐻🐰

ا"گاهی بعضی آدم‌ها رو از نزدیک نمی‌شناسیم، اما ردِ مهربونی و...

🪽Angel of salvation 🪽 Part ⁴⁸رفتم گوشیمو برداشتم و به صفحش ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط