صبح روز بعد، ا.ت با لبخند از خواب بیدار شد.

صبح روز بعد، ا.ت با لبخند از خواب بیدار شد.

قرار بود بعدازظهر رو با جیمین بگذرونه. حتی از شب قبل لباس راحتی موردعلاقه‌اش رو آماده کرده بود تا با هم فیلم ببینن و خوراکی بخورن.

اما ساعت از ظهر گذشت و خبری از جیمین نشد.

ا.ت به گوشی‌اش نگاه کرد.

ا.ت 🥺: جیمین، کی برمی‌گردی؟

چند دقیقه بعد جواب آمد.

جیمین: عزیزم، یه مسئله‌ی کاری پیش اومده. ممکنه کمی دیر کنم.

ا.ت: چقدر دیر؟

جیمین: هنوز دقیق نمی‌دونم. به محض اینکه بتونم، میام.

ا.ت لب‌هاش رو جمع کرد.

ا.ت: باشه...

گوشی رو کنار گذاشت و به بالش بغلش کرد.

ناراحت بود، نه چون جیمین کار داشت؛ چون از صبح منتظرش مونده بود و نمی‌دونست باید تا کی صبر کنه.

---

جیمین بالاخره حوالی غروب به عمارت رسید.

وقتی وارد اتاق شد، ا.ت روی تخت نشسته بود و وانمود می‌کرد سرگرم گوشی‌اش است.

جیمین: سلام، دخترم.

ا.ت: سلام.

جیمین نزدیک‌تر رفت.

جیمین: نمیای بغلم؟

ا.ت: نه.

جیمین مکث کرد.

جیمین: چرا؟

ا.ت: چون امروز قرار بود با هم باشیم.

جیمین کنارش نشست.

جیمین: می‌دونم، عزیزم. متأسفم که منتظرت گذاشتم.

ا.ت: من می‌فهمم که کارت مهمه، جیمین. فقط دوست ندارم هی منتظر بمونم و ندونم کی برمی‌گردی.

جیمین نگاهش رو پایین انداخت و بعد دوباره به او نگاه کرد.

جیمین: حق با توئه. باید زودتر بهت خبر می‌دادم.

ا.ت: من فقط دلم می‌خواست امروز کنارم باشی.

جیمین دستش رو جلو آورد، اما ا.ت هنوز کمی دلخور بود.

جیمین: می‌تونم بغلت کنم؟

ا.ت چند لحظه ساکت موند. بعد آروم سر تکون داد.

جیمین او رو در آغوش گرفت و دستش رو روی موهاش کشید.

جیمین: ببخشید، کوچولوی من. نمی‌خوام فکر کنی که برام مهم نیستی.

ا.ت: پس دفعه‌ی بعد خبرم کن.

جیمین: حتماً. حتی اگه فقط چند دقیقه وقت داشته باشم، بهت پیام می‌دم.

ا.ت: قول؟

جیمین: قول.

ا.ت دست‌هاش رو دور گردن او محکم‌تر کرد.

ا.ت: حالا دیگه ولم نکن.

جیمین خندید.

جیمین: قرار هم نیست ولت کنم.

---

کمی بعد، ا.ت دوباره به حالت همیشگی برگشت.

ا.ت: جیمین؟

جیمین: جانم؟

ا.ت: هنوز شکلاتی که قول داده بودی رو نیاوردی.

جیمین با تعجب به او نگاه کرد و بعد خندید.

جیمین: یعنی آشتی کردیم یا هنوز باید رشوه بدم؟

ا.ت: شکلات رشوه نیست. حقمه!

جیمین: چشم، خانوم کوچولو.

جیمین از تخت بلند شد تا برایش شکلات بیاورد، اما ا.ت فوراً آستینش رو گرفت.

ا.ت: کجا؟

جیمین: شکلات بیارم.

ا.ت: اول یه بغل دیگه!

جیمین خم شد و او رو دوباره در آغوش گرفت.

جیمین: این یکی برای دلجویی.

ا.ت: یکی دیگه هم برای اینکه خیلی دوستت دارم.

جیمین: پس باید تا صبح همین‌جا بمونیم!

ا.ت با خنده سرش رو روی شونه‌ی او گذاشت.

جیمین هم خندید؛ اما این بار، قبل از اینکه دوباره سراغ کارش بره، گوشی‌اش رو خاموش کرد و تمام توجهش رو به ا.ت داد.

امشب قرار بود به قولش عمل کنه.

پایان پارت چهارم 🖤

گیلیلیلیلیلیلی
دیدگاه ها (۲)

Afterglow

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

تک پارتی✨میکاپ‌آرتیست مخصوص آقای پارک... پشت صحنه‌ی سالن کنس...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط