مسافر بی بدرقه من،،، اینقدر بی صدا رفتی ک از وداع جا ماند

مسافر بی بدرقه من،،، اینقدر بی صدا رفتی ک از وداع جا ماندم ؛؛؛باز ب غیرت چشمانم ک آبی پشت سرت ریختند…
دیدگاه ها (۲)

ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﯾﺴﺖ ﻫﻤﻪ ﻋﺮﺽ ﺑﺪﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ...ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺩﻭﺳﺖ ، ﻓﻘﻂ ﭼﺸﻢ ﻭ ﺩ...

عقل بیهوده سر طرح معما دارد    بازی عشق مگر شاید و اما دارد ...

چطور میخواهی گرفتارت نباشم ، وقتی که فندک یادگاریت سیگاریم ک...

گاهی دلم !از هرچه آدم است می گیرد.......گاهی دلم دو کلمه حرف...

عاشقانه های شبنم

در تنهایی بی انتها گرفتار شدم در این تنهایی بی اعتمادی سرگرد...

پآرت⁷یونگی اومد تو اشپزخونه*نواهم درحال شستن ظرف*یونگی: چی م...

کاش می‌شدیک بار دیگردر را باز کنیمن با لبخند بیایم سمتتو تو ...

پآرت⁸یه یونگی نگاه کردماهمیتی ندادم ولی هوووف بزرگی از عصبان...

در جست و جوی رستگاریپارت چهارمهعب سعی کردم چیزای رو ک نوشتم ...

P4ویو چیفویو:نمیدونم چرا از وقتی فهمیده امگا ام و یا بهتر بگ...

رمان اجبار تا عشق

P3ویو کیسوکه:از اتاق اومد بیرون از اونجایی ک من تو خونه زیاد...

رمان اجبار تا عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط