دل من عادت داشت، که بماند یک جا...

دل من عادت داشت، که بماند یک جا...
 به کجا؟!؟
معلوم است...
به در خانه ی تو...!
دل من عادت داشت، که بماند آنجا...
پشت یک پرده ی توری، که تو هرروز آن را...
 به کناری بزنی...!
دل من ساکن دیوار و دری،
که تو هرروز از آن میگذری...
دل من ساکن دستان تو بود ...
دل من گوشه ی یک باغچه بود،
که تو هرروز به آن می نگری...
راستی!!!
دل من را دیدی؟!

آن را گم کردم ...!
دیدگاه ها (۴)

قاصدِ دلتنگیما همان بچه‌هایی بودیم که انگار تمام جهان در کف ...

#دکلمه #دلنوشت #حرف_دل #زیبا #خاص #عاشقانه #غمگین #شعر #کلیپ...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_4 فصل دوم | قان...

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۵‌با شروع ماه سوم، ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط