دانشجویی با استادگفت :تاخدارانبینم عبادتش نمیکنم

دانشجویی با استادگفت :تاخدارانبینم عبادتش نمیکنم
استادبه انتهای کلاس رفت وگفت مرامیبینی؟
دانشجوگفت :وقتی پشت من به شماست مسلما نمیبینمتان
استادبه کنارش رفت وگفت :تاوقتی به خداپشت کرده باشی اورانخواهی دید..
دیدگاه ها (۲)

من ازبرهنگان تن فروش بيزارنيستمازپوشيدگان شرف فروش بيزارم......

نميدانم ازكه وچه بنويسم...فقط ميدانم يك ذهن بيماردارم بادنيا...

الان که از خودم روندمت دل بی صاحابم گرفته خیلی هم درد داره و...

شهرمن غربت دیارم بی کسی/اندکی پایین ترازدلواپسی/چند متری مان...

⛓️━━━━━━━━━━━━━━⛓️𝒜 𝐹𝑜𝓇𝒷𝒾𝒹𝒹𝑒𝓃 𝒟𝒶𝓃𝒸𝑒 𝒾𝓃 𝓉𝒽𝑒 𝑀𝒾𝒹𝓈𝓉 𝑜𝒻 𝒞𝓇𝒾𝓂𝓈𝑜𝓃 ...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

Crimson silence (p17)

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 8 | عادتصبح دوشنبه، ا/ت با عجله از خوابگاه بیر...

🦢 پارت سیزدهم | حقیقتی که پنهان شده بودلیانا چند ثانیه به عک...

آخرین بازمانده

رمان انفجار و امید

فصل دومپارت دوم | دختری از ایتالیاروز بعد...خبر ورود دانش‌آم...

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم --------Part26

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇21ویو هویج:کلاس تموم شده بود و بیشتر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط