فیک ( میخوام برای تو بمیرم ) پارت ۳۸
فیک ( میخوام برای تو بمیرم ) پارت ۳۸
ویو جونگ کوک
میخواستم مسئله قبل از یادش بره ولی نمیدونستم موضوع فوبیاش آنقدر دردناک
- یه روز وقتی داشتم مثل هر کس دیگه ای بازی میکردم بازم بابام و مامانم دعوا کردن
مامانم داد میزد میخواد بره بابام یهو شروع کرد همه چی را شکست , گوشی مامانم را گرفت کوبید زمین
جونکوکا من نمیتونستم چیزی بگم( با گریه )
من میترسیدم فقط دویدم رفتم توی کابینت
بابام مامانم را زد زمین.......
سرش داد میزد (هق هق)
من گوشام را میگرفتم ولی باز میشنیدم
بابام چاقو را گذاشت زیر گلو مامانم این انصاف نبود یه بچه ۵ ساله اینارو ببینه
من تنها بودممم
مامانم داد میزد میگفت بسکنه ا/ت هنوز بچه است
ولی بابام بد تر میکرد
انگار کنترلش را از دست داده بود
جونکوکااا بابام .... بابام رگ مامان را زد
اومدم بیرون جیغ زدم
مامانم با آخرین نفس هاش فقط بهم گفتتت ببخشید که مامان خوبی نبودم
ولی بابام خیلی بیتفاوت بغلم کرد و گفت چیزی نیست ( گریههه)
دستش را محکم تر به دوره دستم فشار داد
باورم نمیشد که چقدر میتونست پشت اون لبخند ها درد باشه
محکم بغلش کردم
+ گریه نکن من معذرت میخوام که کاری کردم اینا برات یادآوری بشه
- جونکوکا من بعد اون هر شب کابوس میدیدم ولی بابام....بابام ازدواج کرد توجهش به من کمتر شد و من واقعا نمیتونستم بفهمم
حس کردم نفساش نامنظم شده
+ ا/ت دیگه بس کن بهش فکر نکن زخم ها خوب میشن
- ولی جاشون باقی میمونه
واقعا حرفی نداشتم اون راست میگفت
+ ششش آروم باش و فقط چشمات را بزار رو هم حالا من هستم
سرش و گذاشت رو شونم و عین یه بچه گربه خوابش رفت
.
.
.
۱۵ لایک
۳۰ کامنت
( خیلی ممنونم از بابت حمایت هاتون منو خوشحال میکنه واقعا , چیزی که نوشتم راجب گذشته ا/ت یه جورایی( نه همش )شبیه گذشته خودم بود که الان واقعا خیلی بهتر شده :) 🤍🫂
ویو جونگ کوک
میخواستم مسئله قبل از یادش بره ولی نمیدونستم موضوع فوبیاش آنقدر دردناک
- یه روز وقتی داشتم مثل هر کس دیگه ای بازی میکردم بازم بابام و مامانم دعوا کردن
مامانم داد میزد میخواد بره بابام یهو شروع کرد همه چی را شکست , گوشی مامانم را گرفت کوبید زمین
جونکوکا من نمیتونستم چیزی بگم( با گریه )
من میترسیدم فقط دویدم رفتم توی کابینت
بابام مامانم را زد زمین.......
سرش داد میزد (هق هق)
من گوشام را میگرفتم ولی باز میشنیدم
بابام چاقو را گذاشت زیر گلو مامانم این انصاف نبود یه بچه ۵ ساله اینارو ببینه
من تنها بودممم
مامانم داد میزد میگفت بسکنه ا/ت هنوز بچه است
ولی بابام بد تر میکرد
انگار کنترلش را از دست داده بود
جونکوکااا بابام .... بابام رگ مامان را زد
اومدم بیرون جیغ زدم
مامانم با آخرین نفس هاش فقط بهم گفتتت ببخشید که مامان خوبی نبودم
ولی بابام خیلی بیتفاوت بغلم کرد و گفت چیزی نیست ( گریههه)
دستش را محکم تر به دوره دستم فشار داد
باورم نمیشد که چقدر میتونست پشت اون لبخند ها درد باشه
محکم بغلش کردم
+ گریه نکن من معذرت میخوام که کاری کردم اینا برات یادآوری بشه
- جونکوکا من بعد اون هر شب کابوس میدیدم ولی بابام....بابام ازدواج کرد توجهش به من کمتر شد و من واقعا نمیتونستم بفهمم
حس کردم نفساش نامنظم شده
+ ا/ت دیگه بس کن بهش فکر نکن زخم ها خوب میشن
- ولی جاشون باقی میمونه
واقعا حرفی نداشتم اون راست میگفت
+ ششش آروم باش و فقط چشمات را بزار رو هم حالا من هستم
سرش و گذاشت رو شونم و عین یه بچه گربه خوابش رفت
.
.
.
۱۵ لایک
۳۰ کامنت
( خیلی ممنونم از بابت حمایت هاتون منو خوشحال میکنه واقعا , چیزی که نوشتم راجب گذشته ا/ت یه جورایی( نه همش )شبیه گذشته خودم بود که الان واقعا خیلی بهتر شده :) 🤍🫂
- ۲۰.۵k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط