مهرو
ببخشی گل زندگیم بابات یهویی عصبی شد میدونی چقدر دوست داره یهو آقای محبی گفت آمپر چسبوند فدای تو بشم دختر معصوم خودم ... من که میدونم دخترکم از گل پاکتره معصوم تره ...
مهرو مثل ابر بهاری اشک میریخت مستانه فکر میکرد بخاطر سیلی آصف اینجوری اشک میریزه
ولی مهرو بخاطر دروغی که میگفت بخاطر کاری که میکرد عذاب میکشید ... روی نگاه کردن به پدر و مادرش نداشت در آخر خودشو اینجوری مجاب میکرد مجتبی شوهرمِ ...بلاخره که ازدواج میکنیم... ما مال همیم... من حق دارم برای شوهرم باشم
***
مجتبی بارها شماره آرام رد کرده بود دست بردار نبود پشت سر هم زنگ میزد آخرین بار به آرام گفته بود نمیخاد ببینمتش ازش خسته شده بعد مدتها دوباره زنگ میزد مجبور شد برای آخرین بار تو خونه مجردیش قرار بزاره ...
اون شب بعد خونه مهرو رفته بود خونه مجردیش پیش آرام...
آرام با سلیقه میز چیده بود مجتبی حوصله آرام نداشت آرام برایش مثل مهره سوخته بود سر میز ننشست ...
حرفتو بگو ...
ما یه سال باهمیم چرا رابطه مونو خراب میکنی مجتبی ما دوست داریم ...
مجتبی مغرور بود همه دخترا دوستم دارن اتفاقی خاصی نیافتاده که ...
مجتبی من بدون تو نمیتونم ...
مجتبی کلافه گفت بس کن آرام... من نباشم یکی دیگه ... یه مشتری دیگه
آرام قلبش شکست ..اون یه دختر بیکس کار بود ...
گفت اگه بچه دار بشیم چی ...
مجتبی بلند شد ...داد زد ...حقیقت بار دیگه رو صورت آرام کوبید
کار تو چیه آرام؟؟؟ تو یه رقاصه هستی ... فقط میشه چند شب بر بالین هم دیگه باشیم بچه تو میشه توله سگ نجستر از سگ بس کن ... چقدر باید بدم که گم شی ... عجب آویزون بودی تو
آرام چشماشو بست تا نشنو دیگه ....
حقیقت محض بود ...
با بغض گفت یه سال زنت بودم ...
مجتبی خنده مسخره به سادگی این دختر کرد گفت
صیغه ... کمرمُ خالی کردم پولتو دادم تموم شد ...
آرام لبخند غمگینی زد شاید غمگینترین لبخندهای تو دنیا بود لباسشو پوشید دیگه هیچ وقت مزاحمت نمیشم ...
آه کشید از در گذشت مجتبی نفس عمیقی کشید اوووه شرت کم ...
آرام شبانه رفت محله پدرش افتاد دم درشون تا خود صبح دم در خوابید مثل یه سگ ولگرد ...
صبح خانجون در باز کرد مادربزرگ پیرش....
آرام بلند شد خانجون منو راه بدین تو خونه غلط کردم گوه خوردم سرشو بلند کرد پاره سیاه در خونه رو دید پدرش رفته بود خانجون در آغوشش کشید دیر اومدی دخترم پدرت رفت دیگه دستشو گرفت برد خونه ... آرام میخاست مثل آدم زندگی کنه تا کسی بهش نگه مثل سگی ...
آرام اینجا داشته باشین تا بعدا بیاد
***
صبح با نوازش پدرانه چشماشو باز کرد همیشه آصف همینجوری بود اینجوری از دلش در میآورد
پاشو جوراب بابا رو بشور سر کار نرفتم با دخترکم برم خرید
مهرو با بغض خندید اشک چشمش روانه شد
مهرو مثل ابر بهاری اشک میریخت مستانه فکر میکرد بخاطر سیلی آصف اینجوری اشک میریزه
ولی مهرو بخاطر دروغی که میگفت بخاطر کاری که میکرد عذاب میکشید ... روی نگاه کردن به پدر و مادرش نداشت در آخر خودشو اینجوری مجاب میکرد مجتبی شوهرمِ ...بلاخره که ازدواج میکنیم... ما مال همیم... من حق دارم برای شوهرم باشم
***
مجتبی بارها شماره آرام رد کرده بود دست بردار نبود پشت سر هم زنگ میزد آخرین بار به آرام گفته بود نمیخاد ببینمتش ازش خسته شده بعد مدتها دوباره زنگ میزد مجبور شد برای آخرین بار تو خونه مجردیش قرار بزاره ...
اون شب بعد خونه مهرو رفته بود خونه مجردیش پیش آرام...
آرام با سلیقه میز چیده بود مجتبی حوصله آرام نداشت آرام برایش مثل مهره سوخته بود سر میز ننشست ...
حرفتو بگو ...
ما یه سال باهمیم چرا رابطه مونو خراب میکنی مجتبی ما دوست داریم ...
مجتبی مغرور بود همه دخترا دوستم دارن اتفاقی خاصی نیافتاده که ...
مجتبی من بدون تو نمیتونم ...
مجتبی کلافه گفت بس کن آرام... من نباشم یکی دیگه ... یه مشتری دیگه
آرام قلبش شکست ..اون یه دختر بیکس کار بود ...
گفت اگه بچه دار بشیم چی ...
مجتبی بلند شد ...داد زد ...حقیقت بار دیگه رو صورت آرام کوبید
کار تو چیه آرام؟؟؟ تو یه رقاصه هستی ... فقط میشه چند شب بر بالین هم دیگه باشیم بچه تو میشه توله سگ نجستر از سگ بس کن ... چقدر باید بدم که گم شی ... عجب آویزون بودی تو
آرام چشماشو بست تا نشنو دیگه ....
حقیقت محض بود ...
با بغض گفت یه سال زنت بودم ...
مجتبی خنده مسخره به سادگی این دختر کرد گفت
صیغه ... کمرمُ خالی کردم پولتو دادم تموم شد ...
آرام لبخند غمگینی زد شاید غمگینترین لبخندهای تو دنیا بود لباسشو پوشید دیگه هیچ وقت مزاحمت نمیشم ...
آه کشید از در گذشت مجتبی نفس عمیقی کشید اوووه شرت کم ...
آرام شبانه رفت محله پدرش افتاد دم درشون تا خود صبح دم در خوابید مثل یه سگ ولگرد ...
صبح خانجون در باز کرد مادربزرگ پیرش....
آرام بلند شد خانجون منو راه بدین تو خونه غلط کردم گوه خوردم سرشو بلند کرد پاره سیاه در خونه رو دید پدرش رفته بود خانجون در آغوشش کشید دیر اومدی دخترم پدرت رفت دیگه دستشو گرفت برد خونه ... آرام میخاست مثل آدم زندگی کنه تا کسی بهش نگه مثل سگی ...
آرام اینجا داشته باشین تا بعدا بیاد
***
صبح با نوازش پدرانه چشماشو باز کرد همیشه آصف همینجوری بود اینجوری از دلش در میآورد
پاشو جوراب بابا رو بشور سر کار نرفتم با دخترکم برم خرید
مهرو با بغض خندید اشک چشمش روانه شد
- ۶۰۹
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط