در حال پوسیدنم

13^
در حال پوسیدنم.
کنج خانه .
پس او کِی میفهمد دوستش دارم؟
همه فهمیدند بجز او . به میکا در موردش گفتم ؛ با تمسخر جواب داد که عاشق مردی شدی که هفت سال از تو کوچکتر است ، باید بجای عزیزم خاله صدایت کند .
آریا هم فهمید . یک روز مرا گوشه ای گیر انداخت و بی مقدمه گفت میداند عاشق او هستم . هر چه حاشا کردم قبول نکرد و میگفت چشم هایم عاشقی را بی پروا فریاد میکشند . به من گفت اگر میخواهم خواهر هایش بویی از ماجرا نبرند؛ افسار چشمانم را سفت بچسبم .
دیگر برایم مهم نیست کسی بفهمد یا نه ، میخواهم او بفهمد و او حواسش در باقالی ها گم شده است .
سرش پایین است . با کسی حرف نمیزند و نمیخندد . همیشه یا نیست ، یا اگر هست به هر بهانه ای شده از جمع خارج میشود . خواهر کوچترشان سارا ، که بعید میدانم بیشتر از پانزده سال داشته باشد ؛ میگفت که او از همیشه کمتر خانه می آید . سیما میگفت ، نگران است برادرش در حال خلاف یا درگیر اعتیاد باشد .
مدتی هست که او را ندیده ام . مدام برایش مینویسم و مینویسم و مینویسم و بعد گریه میکنم و کاغذها را پاره میکنم . از سرما میلرزم . اینجا مثل قبر سرد است . دور از خورشیدم مانده ام ، دور از مهرم .

_ مینا ، چهاردهم مارس ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۴)

14^برای تعطیلات عید نوروز ، هیچ برنامه ای نداشتم .سیما گفت ا...

15^کتابهایم دستم بود ، خواستم آنها را روی میز بگذارم ؛ دلم س...

12^آریا را دیدم . به نظرم پسر شیرین عقلی بود . موهای پر کلاغ...

11^سیما برای برادرش آستین بالا زده ، دنبال یک دختر خوب میگرد...

33^میکا آمده و از خانه ی کثیف و نمورِ کوچیکم گله میکند . به ...

نیمه شب _Part 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط