سایههای ابدی: پیمان خون و قلعهی فراموششده
سایههای ابدی: پیمان خون و قلعهی فراموششده
فصل اول: ورود به قلمرو سایهها
مه غلیظی مثل یک کفن سفید، مسیر جادهی سنگی و پرپیچوخم را پوشانده بود. «ا. ت» در حالی که چمدان کوچکش را با دستهای لرزان میکشید، به تماشای ساختمان عظیم و سیاه رنگی نشست که در بالای تپه، مانند یک هیولای سنگی، بر فراز مه ایستاده بود.
«قلعهی سیاه…» زیر لب زمزمه کرد. صدای خودش در سکوت مرگبار جنگل گم شد.
پدربزرگش، با آن چشمهای خسته و نگاهی که انگار از قرنها پیش میآمد، تنها یک دستور به او داده بود: «ا. ت، هرگز از مرزهای این قلعه فراتر نرو و هرگز بعد از نیمهشب،صدای موسیقی را از زیرزمین دنبال نکن. این میراث ماست، اما میراثی که با خون نوشته شده.»
او نمیدانست چرا پدربزرگش او را به این جای دورافتاده فرستاده است. آیا این یک پناهگاه بود یا یک زندان؟
وقتی وارد تالار اصلی شد، صدای جیرجیر درهای چوبی سنگین، لرزه بر اندامش انداخت. شمعهای دیواری، شعلههای ضعیفی داشتند که سایههای بلند و دنجی را روی دیوارها میانداختند؛ سایههایی که انگار داشتند با او حرکت میکردند. بوی چوب کهنه، خاک و چیزی شبیه به گلهای رز خشکیده، فضا را پر کرده بود.ناگهان، سرمای شدیدی فضای سالن را لمس کرد. ا. ت احساس کرد کسی او را زیر نظر دارد. چرخشی سریع کرد، اما کسی نبود. فقط سایههای رقصان روی دیوار.
«آیا کسی اینجا هست؟» صدایش لرزید.
پاسخی نیامد، اما صدایی دیگر از طبقه بالا آمد… صدای قدمهایی سنگین و منظم. قدمهایی که نه از جنس انسان بودند.
ا. ت از ترس، ناخودآگاه به سمت پلههای مارپیچ رفت. او میدانست نباید بالا برود، اما انگار یک نیروی نامرئی، یک آهنربای سیاه، او را به سمت تاریکی میکشید. وقتی به بالای پلهها رسید، درِ یکی از اتاقهای بزرگ نیمهباز بود.
در آنجا، در میان نور کمجان ماه که از پنجرههای بلند و رنگی به داخل میتابید، او را دید.
یک مرد.
او روی یک صندلی مخمل قرمز نشسته بود و یک کتاب قدیمی در دست داشت. پوستش مثل مرمر سفید و سرد بود و موهای مشکیاش در تاریکی میدرخشید. او آنقدر زیبا بود که ا. ت برای لحظهای نفسش را فراموش کرد، امازیبایی او با یک نوع خطرناک بودن همراه بود. او شبیه به یک شاهزاده در داستانهای قدیمی بود، اما چشمانش… چشمان او در تاریکی، مثل دو تکه زغال گداخته، میدرخشیدند.
مرد سرش را بلند کرد. نگاهش مستقیم به چشمان ا. ت گره خورد. ا. ت احساس کرد قلبش در سینهاش میکوبد، نه فقط از ترس، بلکه از کششی عجیب و ترسناک که در خونش جریان پیدا کرد.
«پس، پدربزرگت بالاخره تو را فرستاد…» صدای مرد بم، آرام و مثل برخورد ابریشم روی سنگ بود. «امیدوارم برای آنچه در انتظار توست، آماده باشی، ا. ت.»
او خود را معرفی کرد: جونگکوک.
جونگکوک از جای بلند شد. حرکات او آنقدر سریع و نرم بود که انگار با جاذبه زمین کاری ندارد. وقتی به ا. ت نزدیک شد، او میتوانست گرمای تن او را حس نکند؛ او مثل یک مجسمه سرد بود. جونگکوک در فاصله چند سانتیمتری از او ایستاد، آنقدر نزدیک که ا. ت میتوانست بوی مرموز او را — بوی باران و خون — حس کند.جونگکوک با لبخندی کج، که هم جذاب بود و هم وحشتناک، زمزمه کرد: «این قلعه، رازهای زیادی دارد. و تو، تنها کسی هستی که میتواند این رازها را یا باز کند… یا در آنها دفن شود.»
در همان لحظه، صدای جیغ دوری از جایی در اعماق قلعه بلند شد و ا. ت فهمید که زندگی آرام او، برای همیشه تمام شده است. او حالا در میان بازوان یک خونآشام و در میان رازی مرگبار گیر افتاده بود.
فصل اول: ورود به قلمرو سایهها
مه غلیظی مثل یک کفن سفید، مسیر جادهی سنگی و پرپیچوخم را پوشانده بود. «ا. ت» در حالی که چمدان کوچکش را با دستهای لرزان میکشید، به تماشای ساختمان عظیم و سیاه رنگی نشست که در بالای تپه، مانند یک هیولای سنگی، بر فراز مه ایستاده بود.
«قلعهی سیاه…» زیر لب زمزمه کرد. صدای خودش در سکوت مرگبار جنگل گم شد.
پدربزرگش، با آن چشمهای خسته و نگاهی که انگار از قرنها پیش میآمد، تنها یک دستور به او داده بود: «ا. ت، هرگز از مرزهای این قلعه فراتر نرو و هرگز بعد از نیمهشب،صدای موسیقی را از زیرزمین دنبال نکن. این میراث ماست، اما میراثی که با خون نوشته شده.»
او نمیدانست چرا پدربزرگش او را به این جای دورافتاده فرستاده است. آیا این یک پناهگاه بود یا یک زندان؟
وقتی وارد تالار اصلی شد، صدای جیرجیر درهای چوبی سنگین، لرزه بر اندامش انداخت. شمعهای دیواری، شعلههای ضعیفی داشتند که سایههای بلند و دنجی را روی دیوارها میانداختند؛ سایههایی که انگار داشتند با او حرکت میکردند. بوی چوب کهنه، خاک و چیزی شبیه به گلهای رز خشکیده، فضا را پر کرده بود.ناگهان، سرمای شدیدی فضای سالن را لمس کرد. ا. ت احساس کرد کسی او را زیر نظر دارد. چرخشی سریع کرد، اما کسی نبود. فقط سایههای رقصان روی دیوار.
«آیا کسی اینجا هست؟» صدایش لرزید.
پاسخی نیامد، اما صدایی دیگر از طبقه بالا آمد… صدای قدمهایی سنگین و منظم. قدمهایی که نه از جنس انسان بودند.
ا. ت از ترس، ناخودآگاه به سمت پلههای مارپیچ رفت. او میدانست نباید بالا برود، اما انگار یک نیروی نامرئی، یک آهنربای سیاه، او را به سمت تاریکی میکشید. وقتی به بالای پلهها رسید، درِ یکی از اتاقهای بزرگ نیمهباز بود.
در آنجا، در میان نور کمجان ماه که از پنجرههای بلند و رنگی به داخل میتابید، او را دید.
یک مرد.
او روی یک صندلی مخمل قرمز نشسته بود و یک کتاب قدیمی در دست داشت. پوستش مثل مرمر سفید و سرد بود و موهای مشکیاش در تاریکی میدرخشید. او آنقدر زیبا بود که ا. ت برای لحظهای نفسش را فراموش کرد، امازیبایی او با یک نوع خطرناک بودن همراه بود. او شبیه به یک شاهزاده در داستانهای قدیمی بود، اما چشمانش… چشمان او در تاریکی، مثل دو تکه زغال گداخته، میدرخشیدند.
مرد سرش را بلند کرد. نگاهش مستقیم به چشمان ا. ت گره خورد. ا. ت احساس کرد قلبش در سینهاش میکوبد، نه فقط از ترس، بلکه از کششی عجیب و ترسناک که در خونش جریان پیدا کرد.
«پس، پدربزرگت بالاخره تو را فرستاد…» صدای مرد بم، آرام و مثل برخورد ابریشم روی سنگ بود. «امیدوارم برای آنچه در انتظار توست، آماده باشی، ا. ت.»
او خود را معرفی کرد: جونگکوک.
جونگکوک از جای بلند شد. حرکات او آنقدر سریع و نرم بود که انگار با جاذبه زمین کاری ندارد. وقتی به ا. ت نزدیک شد، او میتوانست گرمای تن او را حس نکند؛ او مثل یک مجسمه سرد بود. جونگکوک در فاصله چند سانتیمتری از او ایستاد، آنقدر نزدیک که ا. ت میتوانست بوی مرموز او را — بوی باران و خون — حس کند.جونگکوک با لبخندی کج، که هم جذاب بود و هم وحشتناک، زمزمه کرد: «این قلعه، رازهای زیادی دارد. و تو، تنها کسی هستی که میتواند این رازها را یا باز کند… یا در آنها دفن شود.»
در همان لحظه، صدای جیغ دوری از جایی در اعماق قلعه بلند شد و ا. ت فهمید که زندگی آرام او، برای همیشه تمام شده است. او حالا در میان بازوان یک خونآشام و در میان رازی مرگبار گیر افتاده بود.
- ۴۱۸
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط