رمان

#رمان
#اسمان_شب
#BTS
#part:۳۲

لونا:دیوانگی را از شما یاد گرفتیم استادم

سوهی:چه جالب،پس ازونجایی که داری یاد میگیری هنوز بچه ای،اوکی بچه کوچولو

لونا:من بچه نیستم

تهیونگ:هستی خوبشم هستی

لونا:برو بابا خودت بچه ای

سوهی:خب کافیه لونا بیا بریم تهیونگ اینو آماده کن بیار مرخصش کردم


جونگکوک:این اسم داره هاااااااا

سوهی:باشه بابا حالا انگار چیشده...بیا بریم لونا
من و لونا از اتاق خارج شدیم و بعد از انجام کارای مرخصی رفتیم سوار ماشین شدیم من قسمت راننده سوار شدم و لونا رفت پشت نشست:چرا رفتی پشت نشستی؟

لونا:وقتی جونگکوک بیاد اینجا بشینه پیشم و اون تهیونگ خر جلو بشینه

سوهی:هوی خر خودتی به تهیونگ نگو خر

لونا:بیا اینم غیرتی شد برامون

سوهی:مرض،منو ببین واقعا جونگکوک رو دوست داری؟حقیقت رو بگو؟میدونه راز نگهدارم!

لونا:چرا بحث یهو جدی شد

سوهی:تا نیومدن جدی جوابمو بده

لونا:نه بابا اینطور نیست فقط ازش خوشم میاد اخه پایه است و باحاله برا همین بعدش من سریع عاشق نمیشم خیلی وقت نیاز دارم باید یکی بیاد روزها نازمو بکشه و باهام بره این ور اونور و از اینکارایی که تو فیلما انجام میدن
جونگکوک فقط دوستمه

سوهی:خوبه

لونا:چرا؟این دوباره ازم داری میپرسی

سوهی:آخه میبینم باهاش گرم گرفتی خیلی

لونا:من با همه گرم میگیرم

سوهی:اوکی،نمیدونم کدوم دیوونه ای میتونه عاشق این بز گنده بشه
همینکه این جمله رو گفتم در ماشین باز شد و تهیونگ و جونگکوک سوار شدن و جونگکوک پیش لونا نشست و تهیونگ جلو

جونگکوک:من بز نیستم بز خودتی گاو

سوهی:گاو خودتی گوسفند

جونگکوک:گوسفند خودتی مرغ

سوهی:مرغ خودتی جوجه

تهیونگ:واقعا نمیخواید بس کنید کلی کار دیگه داریم هااااااا

سوهی و جونگکوک:تو دخالت نکن

تهیونگ:اوه چه هماهنگ،باشه ولی یالا رانندگی کن

سوهی:ماشینو روشن کردم و به سمت مخفیگاه ویژه رفتیم به بچه ها گفته بودم اونجا باشن تا فردا جی هوپ رو خبر کنم بیاد نقشه امونو بچینیم
تقریبا ۲۰ دقیقه بعد رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم داخل دیدم میز شام رو چیدن و منتظر ما هستند!

جین:چیزیتون کم میشد زودتر بیاید داریم از گرسنگی میمیریم،الان مثل بز نگاه نکنید بیاید بشینید من نمیتونم بیشتر منتظربمونما

سوهی:همینطور که داشتم صندلی رو میکشیدم که بشینم گفتم:تو هم که همیشه ی خدا گرسنته

جین:تو هم همیشه فقط بلدی جواب بدی

تهیونگ:آه خدای من

میا:خوبی جونگکوک؟بهتری؟

جونگکوک:اره خوبم،مرسی
دیدگاه ها (۸۰)

#رمان#اسمان_شب #BTS #part:۳۵سوهی:همه از جونگکوک احوالشو پرسی...

#رمان#اسمان_شب#BTS#part:۳۶سوهی:خب بریم سر اصل موضوعجی هوپ:او...

#رمان#اسمان_شب #BTS #part:۲۹سوهی:بعد از ۲۰ دقیقه رسیدیم بیما...

#رمان #اسمان_شب #BTS #part:۲۸سوهی:یعنی میگی مجبور بودی؟خر:ار...

☆راند اخر☆part 5جونگکوک: من گفتم شاید تو دوست نداشته باشی ات...

𝙼𝚢 𝚋𝚛𝚘𝚝𝚑𝚎𝚛'𝚜 𝚏𝚛𝚒𝚎𝚗𝚍 𝟮 _ P𝟭 « ویو جونگکوک » از هواپیما پیاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط