پارت 3
صبح بود، ولی آسمون سنگین بود. مثل اینکه باد چیزی رو حمله میکرد. چیزی تاریک.
چان در سایه پنجره ایستاده بود. دستش روی شیشه بود. صورتش به سمت خیابان. دیگه مثل قبل نبود. نه از نظر ظاهری، نه از نظر احساسی. بدن او گرم بود. قلبش زندگی میکرد. ولی حسی دیگه هم وجود داشت... حسی که انسانها نمیتونستن درک کنن.
حسی از فراری .
ای.ان وارد اتاق شد. دید که چان ساکت ایستاده. بدون حرکت. مثل یه سایه که داره منتظر چیزیه.
"چی شده؟"
چان بهش نگاه کرد. صدایش آروم بود. "آنها برگشتن."
ای.ان متوقف شد. "کی؟"
"خونآشامهای قدیمی. گروهی که من یه زمانی باهاشون بودم. آنهایی که منو معرفی کردن به این زندگی. آنهایی که من رفتم و گفتم دیگه نمیخوام مثلشون باشم."
ای.ان سفت شد. "تو بهشون گفتی؟"
"نه. ولی اونا فهمیدن. من الان فرق میکنم. من دیگه نمیبویم مثلشون. من نفس میکشم. من غذا میخورم. من نمیخوام خون. اونا میدونن من دیگه یکی ازشون نیستم. و اونا دوست ندارن کسی ازشون جدا شه."
ای.ان به طرفش رفت. "پس چی میخوای بکنی؟"
چان لبخندی تلخ زد. "من میخوام بمیرم... ولی نه قبل از اینکه بفهمم که زندگی چیه."
ای.ان دستش را گرفت. "تو نمیمیری. من نمیذارم."
چان نگاهش کرد. "ای.ان، اگه اونا بخوان منو ببرن، من نمیتونم مقاومت کنم. من دیگه مثل قبل نیستم. من ضعیف شدم. تو منو ضعیف کردی."
ای.ان سرش را پایین انداخت. سپس دوباره بالا آورد. "من میخوام تو زندگی کنی. من میخوام تو با من زندگی کنی. من نمیخوام تو دوباره یه موجود تاریک بشی. ولی اگه اونا بخوان تو را از دست من بگیرن... من میجنگم."
چان کمی تعجب کرد. "تو؟ میجنگی؟ علیه خونآشامهایی که حتی من هم ازشون میترسیدم؟"
ای.ان لبخند زد. "من همیشه میترسم. ولی من نمیذارم چیزی که دوست دارم از دستم بره."
چان دوباره دستش را بلند کرد و آرام روی گونه ای.ان گذاشت. "تو واقعاً نور هستی."
چان در سایه پنجره ایستاده بود. دستش روی شیشه بود. صورتش به سمت خیابان. دیگه مثل قبل نبود. نه از نظر ظاهری، نه از نظر احساسی. بدن او گرم بود. قلبش زندگی میکرد. ولی حسی دیگه هم وجود داشت... حسی که انسانها نمیتونستن درک کنن.
حسی از فراری .
ای.ان وارد اتاق شد. دید که چان ساکت ایستاده. بدون حرکت. مثل یه سایه که داره منتظر چیزیه.
"چی شده؟"
چان بهش نگاه کرد. صدایش آروم بود. "آنها برگشتن."
ای.ان متوقف شد. "کی؟"
"خونآشامهای قدیمی. گروهی که من یه زمانی باهاشون بودم. آنهایی که منو معرفی کردن به این زندگی. آنهایی که من رفتم و گفتم دیگه نمیخوام مثلشون باشم."
ای.ان سفت شد. "تو بهشون گفتی؟"
"نه. ولی اونا فهمیدن. من الان فرق میکنم. من دیگه نمیبویم مثلشون. من نفس میکشم. من غذا میخورم. من نمیخوام خون. اونا میدونن من دیگه یکی ازشون نیستم. و اونا دوست ندارن کسی ازشون جدا شه."
ای.ان به طرفش رفت. "پس چی میخوای بکنی؟"
چان لبخندی تلخ زد. "من میخوام بمیرم... ولی نه قبل از اینکه بفهمم که زندگی چیه."
ای.ان دستش را گرفت. "تو نمیمیری. من نمیذارم."
چان نگاهش کرد. "ای.ان، اگه اونا بخوان منو ببرن، من نمیتونم مقاومت کنم. من دیگه مثل قبل نیستم. من ضعیف شدم. تو منو ضعیف کردی."
ای.ان سرش را پایین انداخت. سپس دوباره بالا آورد. "من میخوام تو زندگی کنی. من میخوام تو با من زندگی کنی. من نمیخوام تو دوباره یه موجود تاریک بشی. ولی اگه اونا بخوان تو را از دست من بگیرن... من میجنگم."
چان کمی تعجب کرد. "تو؟ میجنگی؟ علیه خونآشامهایی که حتی من هم ازشون میترسیدم؟"
ای.ان لبخند زد. "من همیشه میترسم. ولی من نمیذارم چیزی که دوست دارم از دستم بره."
چان دوباره دستش را بلند کرد و آرام روی گونه ای.ان گذاشت. "تو واقعاً نور هستی."
- ۸.۳k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط