یکی از روزهای

یکی از روزهای

چهل سالگی ات

در میان گیر و دار زندگی

ملال آورت

لابه لای آلبوم عکس هایت

عکس دختری مو مشکی را

پیدا می کنی

زندگی برای چند لحظه

متوقف می شود

و قبض های برق و آب

برایت بی اهمیت

تازه می فهمی بیست سال پیش

چه بی رحمانه او را

در هیاهوی زندگی

جا گذاشته ای!!!!!!!!!!!!!!!!
دیدگاه ها (۱)

انسان ها شبیه هم عمر نمی کنندیکی زندگی می کند یکی تحمّلانسان...

دوست داشتنعضوی از بدن است درد میگیرد زخم میشود میشکند فقطاز ...

دیگر شعرهایمبه درد نمی خورنددیگران می خوانندو اشک می ریزند ا...

جای خالی ات در نقطه چین اشک هایمدرد می کندو هنوز نمی توانم ب...

همه می‌گویند: «تولدت مبارک...»اما من نمی‌خواهم مثل بقیه، چند...

دردناک‌ترین بخشِ زندگی اینجاست که می‌بینی تقویم ورق می‌خورد،...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۲: جنگ جهانی سوم، نسخه‌ی قصرچند لحظه بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط