بیا و.... کمی... فقط کمی مهربانتر باش....
بیا و.... کمی... فقط کمی مهربانتر باش....
بی انصاف! من تمام خودم را گذاشته بودم...خدا از زندگی بیندازد آن که با دروغ هایش مرا از چشم تو انداخت.... نمیخواهم برگردی فقط... چشمهایت را باز کن... نه! بازتر!... از من میگذرد ولی... تو میمانی و دنیای روی آبی که او برایت ساخت....میشکنی... تو بدون عشق میشکنی... و آنوقت او تو را هم می بازد...بر سر همه ی باخته های عمر طولانی و بی عزتش... و تو... و تو دنیایت... جوانی ات...خدایت را.... بر سر من.... همه را می بازی.... کمی چشم های قشنگت را باز کن... همین چشمهایی که آرامشم را... به هیچ سپردند....
بی انصاف! من تمام خودم را گذاشته بودم...خدا از زندگی بیندازد آن که با دروغ هایش مرا از چشم تو انداخت.... نمیخواهم برگردی فقط... چشمهایت را باز کن... نه! بازتر!... از من میگذرد ولی... تو میمانی و دنیای روی آبی که او برایت ساخت....میشکنی... تو بدون عشق میشکنی... و آنوقت او تو را هم می بازد...بر سر همه ی باخته های عمر طولانی و بی عزتش... و تو... و تو دنیایت... جوانی ات...خدایت را.... بر سر من.... همه را می بازی.... کمی چشم های قشنگت را باز کن... همین چشمهایی که آرامشم را... به هیچ سپردند....
- ۸۶۵
- ۱۶ مهر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط